#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_268
- چند بار بگم که تو فقط باید امر کنی خانم؛ امر! در ضمن یه جای پا برای خودم پیدا کردم، خیالت راحت باشه!
نباید زمان را از دست می دادم .کاملا مشخص بود که قوایش تحلیل رفته است .بسختی دستش را کشیدم و او را کمی بالا آوردم .نگاهم به دست دیگرش افتاد و با ناباوری پرسیدم:
- این دستت هم که زخمی شده؛ چه بلایی سر خودن آوردی؟
خندید ولی هنگامیکه نگاهش به چهره اخم آلودم افتاد، گفت:
- خودمو تنبیه کردم! یه علامت « بعلاوه» به تلافی سیلی ای که بهت زدم!
- خدای بزرگ! با چی اینکار رو کردی؟!
- با چاقو! چند لحظه قبل از اینکه سر وکله تو پیدا بشه
قطرات اشک ، یکریز و پی در پی از گونه ام فرو می ریخت .مجددا دستش را گرفتم و خواستم او را بالاتر بکشم، که باز صدایش بلند شد:
- حالا نوبت توئه که اعتراف کنی!
ولی من بجای گفتن کلامی ، فقط می گریستم .ضربات هولناکی که یکی پس از دیگری بر روح و روانم وارد می شد، قدرت هر عکس العملی را از من سلب کرده بود. فرزاد دستی را که به لبه صخره بود، رها کرد و دست مرا در دست گرفت .احساس کردم رفتن خون زیاد از دستش ، همه توانش را تحلیل داده است .این بار به لباسش چنگ زدم و گفتم:
- حتی اگه مجبور باشم، صد سال همینطوری نگهت می دارم!
romangram.com | @romangram_com