#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_267
- وای نه! فرزاد بیا بالا، درخت داره می شکنه، خواهش می کنم!
مجددا درخت صدای گوشخراش دیگری تولید کرد. این بار هر دو دستش را گرفتم و با التماس فریاد زدم:
- پس چرا معطلی دیوونه؟زود باش!
نگاهی به چهره وحشتزده و هراسانم انداخت و لبخند زد:
- این صخره نه تحمل وزن ما رو داره نه گنجایشش رو! آروم باش، همه چیز رو به راهه!
- چی رو به راهه؟ باور کن اگه بلایی سر تو بیاد، خودمو از همین بالا پرت می کنم پایین!وای چقدر هم سنگینی !من که زورم بهت نمی رسه!
خنده بلندی سر داد که ناگهان شاخه به کلی شکست و به ته در ملحق شد! با کنده شدن شاخه، قلب من نیز از جا کنده شد! یک دستش در میان دستهای لرزان من و دست دیگرش لبه صخره را چسبیده بود! بغضم ترکید و در میان گریه نالیدم:
- فرزاد، قسمت می دم به هر چیزی که برات عزیزه، خودتو بکش بالا!
- دختر خوب ، این صخره هم ما رو تحمل نمی کنه!
- به درک !بالاخره یه اتفاقی می افته دیگه! بهت التماس می کنم بیا اینجا!
romangram.com | @romangram_com