#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_262

سرم را تکان دادم و او با احتیاط رو ی شاخه رفت و دستش را به صخره گرفت .لحظه ای تعلل کرد و سپس مرا صدا زد:



- شیدا حالا با آرامش بیا بالا.خیلی آروم.مواظب باش!

سعی کردم تمام حرکات فرزاد را که به حافظه سپرده بودم ، مو به مو انجام دهم .به آرامی پاهایم را به کوه زدم و با ذکر نام خدا، فشاری به دستهایم وارد کردم و روی درخت رفتم. درخت تکانی خورد و من با وحشت ، دستهای فرزاد را گرفتم. نگاهی اجمالی به روی تکه صخره مسطحی که او در نظر گرفته بود، انداختم ولی فقط ظرفیت یک نفر را داشت.با عصبانیت نگاهی کردم:



- اینجا که فقط جای یک نفره؟!



خنده اش گرفت:



- خی توقع داشتی جای پونزده نفر باشه؟!مگه می خواییم مهمونی بدیم ؟ حالا زود باش تا درخت نشکسته برو بالا!



- ولی من نمی رم! یا هر دو با هم یا هیچکس!



- یعنی چی؟ برو بالا ببینم .کاری نکن بغلت کنم و بذارمت اون بالا!



سرم را بعلامت نفی به طرفین تکان دادم .این بار با لحنی عصبی فریاد زد:



- تو می ری بالا چون من می گم. این درخت ممکنه تا چند لحظه دیگه بشکنه . من می تونم تحمل کنم ولی تو نه، حالا فهمیدی؟



طنین فریادش در فضا منعکس شد. با خونسردی تمام لبخند زدم.




romangram.com | @romangram_com