#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_261



نگاهی به بالای سرش انداخت ، مکانی را به دقت بررسی کرد و گفت:



- چطوریش رو الان می گم، ولی قبلش باید یه کاری بکنیم. خوب گوش کن ببین چی می گم، من از این شاخه می رم بالا.نگاه کن، اونجا یه جای مناسب هست که می شه بهش اعتماد کرد.



با انگشت، بالای شاخه را نشان داد .با خود اندیشیدم که اگر او همه چیز را می دانسته است پس من چه زجر بیهوده ای را در این مدت به خود و او تحمیل کرده ام! به آنجا که اشاره کرده بود نگاهی انداختم و او مجددا ادامه داد:



- من الان می رم بالا. کاری که تو باید بکنی اینه که با احتیاط، بر روی شاخه و دست منو بگیری تا من بکشمت روی اون صخره، فکر می کنی بتونی؟



- با اینکه سخته ولی تمام تلاشم رو می کنم



- آفرین! مطمئنم که تو موفق می شی، به تو ایمان دارم .حالا من می رم بالا



پیش از آنکه تکانی بخورد با صدای لرزانی گفتم:



- فرزاد تو رو خدا مواظب خودت باش!



نگاه مملو از مهربانی اش را به چشمهایم پاشید.



- چشم خانم!تو هم مراقب باش، فقط سعی کن قوی و مسلط باشی!




romangram.com | @romangram_com