#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_229



دویدم و با عجله خود را به او رساندم .هر دو در سکوت کنار هم قدم زدیم و اجازه دادیم تا پرستوهای مهاجر خیالمان در اسمانها پرواز کنند .فرزاد نیم نگاهی به جانبم انداخت و پرسید:



- چی توی اون ذهن قشنگت می گذره که لبخند می زنی؟!



خم شد و دوربین و توپ را از دستم گرفت .نگاه حاکی از قدرشناسی ام را حواله چهره اش کردم.



- می دونی فرزاد؛ داشتم فکر میکردم کاش برم یه جایی!



چینی به پیشانی انداخت.



- مثلا کجا؟!



با حالتی مالیخولیایی دستهایم را درهم قلاب کردم و با آب و تاب گفتم:



- نمی دونم، نمی دونم! یه جای خیلی دور؛ یه جایی که تنهای تنها باشم و دست کسی بهم نرسه!مثلا توی یه کلبه بی انتها و دور افتاده! یه جای خاص!



- یعنی منظورت اینه که تنها باشی؟



- آره ، دیگه تنهای تنها!




romangram.com | @romangram_com