#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_228
بسمت آشپزخانه رفتن و با صدای بلند گفتم:
- من چند تا قهوه درست می کنم و با هر تصمیمی که جمع بگیره موافقم!
پس از صرف قهوه، فرزاد پیشنهاد کرد که به ساحل برویم و لحظات را کنار دریای نیلگون و زیبا سپری کنیم .همه موافقت خود را اعلام کردند و هرکس برای برداشتن وسایل مورد نیاز به گوشه ای رفت .بلافاصله به اتاق برگشتم و بلوز لیمویی رنگ و دامن بلند و پرچین نارنجی رنگم را به تن کردم و کلاهی همرنگ دامنم، موهایم را در بر داشت. دوربین فیلمبرداری و توپ والیبال را برداشتم و نگاهی به تصویر خود در آینه کردم .همه چیز مرتب بود .زیر لب گفتم :« امروز بهترین فرصت برای حرف زدنه ، دیگه وقتشه که.........»
با صدای فرزاد، ادامه جمله در دهانم ماسید.
- شیدا بیا دیگه، همه رفتند
با عجله دستی به لباسم کشیدم و خارج شدم و با همان شتاب، پله ها را پشت سر گذاشتم .جلوی در به فرزاد که زیر انداز و فلاسک چای را به دست داشت برخوردم .
- وای ببخشید که منتظر شدیف داشتم دنبال دوربین می گشتم
در را بستم و کنارش ایستادم ولی او همچنان خیره و بی حرکت نگاهم میکرد خنده ام گرفت
- چیه میخوای دعوام کنی؟!
- خیلی خوشگل شدی!
این را گفت و بسرعت به راه افتاد . لبخندی زدم و با خود گفتم:« پسره دیوونه! ولی خدا رو شکر ، چون اگه شایان بود تا حالا صد تا غر زده بود!»
romangram.com | @romangram_com