#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_225



آنقدر حرصم گرفت که با سماجت یک پایم را محکم روی زمین کوبیدم! خنده اش عمیق تر شد.



- اولا که کوچولو خودتی!دوما من مطمئنم یه خبری هست و تو از پنهان می کنی!



- بچه ها دعوا نکنید! آدما اول زندگی که اینقدر سر به سر هم نمی ذارن!



هر دو با شنیدن صدای فرهاد خان سربرگرداندیم .پس تمام این مدت متوجه مشاجره ما شده بود .شرمزده سر به زیر انداختم و نجوا کردم:



- ببخشید ولی همه اش تقصیر فرزاده!



به قهقهه خندید و به پسرش نگاه کرد.



- صد البته که تقصیر فرزاده!تو به چه حقی دختر گل من و اذیت می کنی فرزاد؟ اصلا شیدا جان میخوای یه کتک مفصل بهش بزنم؟!



به فرزاد که حالت پسر بچه شرور و بازیگوشی را به خود گرفته بود و ساکت نگاهم میکرد خیره شدم و به آهستگی گفتم:



- نه گناه داره بچه! توی روحیه اش تاثیر منفی می گذاره!!



از حاضر جوابی و شیطنتم ، فرهاد خان به قهقهه خندید و فرزاد لبخند عمیقی زد .نگاه تهدید آمیزی به جانبش انداختم و بلافاصله از آنجا گریختم .




romangram.com | @romangram_com