#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_155
بی توجه به شوخی هایش زمزمه کردم.
- می گفت حس زندگی ایه، یه حس فریبنده مثل عشق! ولی شایان برای من چیزی عوض نشده .همه چیز مثل همیشه اس، همه چیز یکنواخته .عشقی در من شکل نگرفته که حالا از چشمام هویدا باشه!
- از کجا می دونی؟ شاید عشقی هست و تو خبر نداری! شاید خبر داری و ازش فرار می کنی چون می ترسی!
با ناباوری نگاهش کردم
- یعنی چه؟ نه عشقی هست و نه من از چیزی فرار می کنم ! تو هم لطفا برو اونطوری نگام نکن! پاشو برو بیرون میخوام آماده بشم .الان مهمونها سر می رسن .
ضربه ای روی بینی ام نواخت.
- باشه، می رم بیرون ولی خوب فکر کن فسقلی!با دید باز به اطرافت نگاه کن، شاید فهمیدی گره کارت کجاست!
پیش از آنکه خارج شود وسط اتاق ایستاد و با لبخندی موزیانه پشت سرش را خاراند و گفت:
- شاید افکارت تو شرکت بازرگانی متین گره کور خورده!
واقعا که چقدر لوس و بدجنس بود ! بالش را محکم بسویش پرتاب کردم .
- شایان اینقدر لوس بازی در نیارف یه بلایی سرت می یارم ها! آخه چه ربطی داره دیوونه؟!
بالش را در هوا قاپید .چهره اش از خنده و شیطنت برق می زد .
- اِاِ، معلومه که ربط داره! اون چیه که زیر بالش قایم کردی ناقلا؟!!
ناباورانه به گوی بلورین که کنار دستم بود خیره شدم .به کلی فراموش کرده بودم آن را سرجایش بگذارم . با خجالتی توام با شرم نگاهش کردم .قهقهه بلندی سر داد و بالش را به طرفم پرت کرد.آنقدر گیج و شرمنده شده بودم که پیش از نشان دادن هر عکس العملی ، بالش محکم به صورتم خورد . خنده های مستانه و بی وقفه شایان حسابی عصبی ام کرد .در حالیکه خودم هم خنده ام گرفته بود ، به سمتش خیز برداشتم ولی او با چالاکی فرار کرد .او رفت و مرا در دریای افکار آشفته ام تنها گذاشت .اصلا چه اصراری به پنهان کاری داشتم؟عشق موهبتی الهی بود و آغشته شدن با آن، یعنی عجین شدن با اوج لذت و معنویت! پس باید فریاد می زدم که عاشق شده ام !من هنوز آمادگی پذیرش این عشق آتشین را نداشتم .باید خود را از هر کینه و سوء ظن و نفرتی که عشق کورکورانه محسن برایم به ارمغان آورده بود، مبرا میکردم و سپس اجازه می دادم تا تجلی نو ظهور و زلال فرزاد در دلم تابیدن گیرد.
با حالی نزار و افکاری مغشوش همه چیز را به خدا سپردم و عاجزانه از او خواستم که تنهایم نگذارد .هر چند که در طی این سه هفته بشدت خود را درگیر فعالیتهای شرکت کرده و بطرز محسوسی از فرزاد فاصله گرفته بودم ، ولی حتی یک لحظه هم از فکرش غافل نبودم.گوشه گیری و پنهان شدنم از نگاه تیزبین الهام دور نماند ولی فرزاد کوچکترین اعتراضی نکرد .نمی دانم آنهمه صبر و شکیبایی چه بود؟ چون با شناختی که از او داشتم باید خیلی زودتر صدایش در می آمد!چرا که در طی این سه هفته، شاید یک روز کامل هم او را ندیده بودم! شاید دریافته بود که باید مدتی مرا به حال خود بگذارد تا گره های کور وجودم را یکی یکی باز کنم .در هر صورت بی تابانه انتظار دیدارش را می کشیدم و از این انتظار کشنده بنحو غریبی لذت می بردم .
بسرعت اتاقم را مرتب کردم و با وسواس، لباس مناسبی را انتخاب کرده و پوشیدم .پدر و شایان هم آمده بودند .از اتاق که بیرون آمدم سلام کردم و کنار پدر نشستم .روزنامه مطالعه میکرد و من هم به ظاهر مشغول تماشای تلویزیون بودم ولی افکارم بی پروا بسوی او پر می کشید .بنظرم ساعتها تنبل شده بودند و حرکت نمیکردند .درست در نقطه اوج کلافی ، پدر روزنامه را کناری گذاشت و مهربانانه دستم را فشرد .
- دختر گلم چطوره؟انگار خسته ای!
- نه پدر جون، خسته نیستم .من که کار خاصی نکردم .فقط حوصله ام سر رفته!
- غصه نخور ، الان الهام می یاد و از تنهایی در می آیی
دستم را دور بازوی پدر حلقه کردم و مثل همیشه با ناز، سرم را روی شانه اش تکیه دادم
- اونم که تا می یاد اینجا می شینه کنار دل آقا شایان! حالا دیگه کجا ما رو تحویل می گیره!
romangram.com | @romangram_com