#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_154

- فرزاد زنگ زد و گفت بیام دنبالت!

- فرزاد؟!چکار داشت این موقع صبح؟

- هیچ چی! میخواست ببینه کارمند فعالش بیدار شده یا نه! گفت بگم نظرش عوض شده و مرخصی بی مرخصی!خودت و سریع برسون شرکت!

فهمیدم قصد شوخی دارد .ضربه محکمی به بازویش زدم

- لوس بازی در نیار! یا درست مثل بچه آدم حرف بزن یا برو بذار به کارم برسم

خنده ای کرد و دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد

- خیلی خوب، حالا چرا عصبانی می شی! مامان گفت بهت بگن هر وقت کارت تمام شد بری پایین کمکش کنی

- باشه، بیا بریم کمک مامان، اون واجبتره .بعدا می یام اتاقم رو مرتب می کنم .

هر دو به اتفاق به مادر ملحق شدیم و او وظایفمان را تقسیم کرد .لیست بلند بالایی را به دست شایان سپرد تا از فروشگاه خرید کند و من هم به تمیز کردن داخل خانه مشغول شدم . هنگامیکه از کار فارغ شدم .به اتاق بازگشته و کتابی را از قفسه کتابهایم جدا کردم .روی تخت دراز کشیدم و بی هدف صفحات آن را ورق می زد و در فکر فرو رفتم .آنقدر در فکر بودم که باز متوجه نشدم شایان چه موقع به اتاقم آمد!

- وا! تو کی اومدی توی اتاق؟جدیدا بی ادب شدی و در نمی زنی!

خنده صدا داری کرد .

- اولا چرا کتاب و سر و ته گرفتی دستت؟! دوما این جنابعالی هستی که معلوم نیست تو کدوم فضایی! موقع نهار ازت پرسیدم رفته بودی دیدن دکتر آرمان؟ولی تو اصلا متوجه نشدی

کنارش نشستم و کتاب را که از دستم قاپیده بود، پس گرفتم .

- تو از کجا فهمیدی رفتم دیدن دکتر؟

- مامان گفت .حالا چی گفته که از دیروز تا حالا اینقدر پریشونی؟

- حرف تازه ای نزد ، مثل همیشه

- اگه حرف تازه ای نزد پس چرا اینقدر تو فکری پروفسور؟!

لحظاتی را به نقطه ای نامعلوم خیره ماندم .صدایم گویی از دور دستها می آمد .

- شایان، دکتر دیروز گفت تو چشمام یه حس جدید می بینه

شیطنت چشمهایش به صدایش ریخت

- چه حسی؟ حس شیطانی؟! نکنه مثل این خون آشامها شدی؟!


romangram.com | @romangram_com