#چراغونی_پارت_216
به مرسده و ساره نگاه كردم ... مرسده يه لبخند رو لبش بود ...وقتي ديد نگاش ميكنم يه چشمك زد و به آشپزيش رسيد ... ولي ساره برعكس يه اخم كرد و از آشپز خونه رفت بيرون ...
پشت سرش خاله اومد توي آشپزخونه و به دخترش كه داشت با اخم ميرفت بيرون نگاه مي كرد ...
وسط اون همه وسايل نشسته بودم نمي دونستم چطوري ذوقي كه هر لحظه دلش مي خواست خودشو نشون بده كنترل كنم...
_ باورم نميشه همينه اينا براي منه؟
بازم مثل اين چند روز كه انگار خيلي دلتنگ بود منو سفت بغل كرد و گفت:
قابلت رو نداره عزيزم اينا كه چيزي نيست.
_آخه هيچ وقت انقدر هديه از كسي نگرفته بودم...
لبخندي زدو گفت: البته بايد بگم كه بيشتر اينا سليقه ِ شهين جون بود از من پيِرزن بعيد بود اين همه سليقه...
اگه اون بيچاره نبود نه من نه راحله خانم هيچي نمي تونستيم بخريم... خيلي خوش سليقست... خنديد و گفت:
البته بماند كه وقتي فهميد شهروز از مرسده جواب بله رو گرفته ديگه نمي شد پيداشت كرد همش ميگفت برم اينو واسه عروسم بخرم... اونو واسش بخرم... بيچاره ديگه آخرا سفر نميدونست بايد زيارت كنه يا سياحت
با خوشحالي گفتم :
_ الان همه اونجان... قرار بود بيان حرف هاي آخر رو بزنن...اي كاش ما هم رفته بوديم نه مريم جون ؟
_ نگاه... نگاه... چند مدت اونجا بودي خوب هواي اونجا رو ميكنيا... ببينم دختر ما نبوديم دلت هواي اينجا رو هم ميكرد ؟
romangram.com | @romangram_com