#چراغونی_پارت_212

رفتم پايين چون صداها از آشپزخونه ميومد ، وارد آشپزخونه شدم و پشت ميز غذا خوري نشستم ، سهيل هم نشسته بود و چاي ميخورد .

بقيه هم بودن به جز شهروز و امين كه بعد فهميدم شهروز امين رو برده مهد كودك و خودشم رفته سر كار...

خوشحال بودم با اينكه شهروز پدر ناتني امين بود حتي از يه پدر هم به امين نزديك تر بود ... خوب من ناتنيش رو داشتم حالا پدر نه مادرشو ...

مادر... اصلا اسم اون زن رو مادر ميشه گذاشت ...

پدرم كه پدري نكرد چه برسه به زنش... ولي هيچ وقت نفهميدم چرا دوست نداشت ازش دور باشم...

بيشتر از همه دوست داشتم الان قيافشو ببينم كه چه حالي داره كه من اينجام ، بدون اون...

صداي سهيل منو از فكر بيرون آورد ...

_ ميگم اين حاج محمد شما رو تا حالا كجا قايم كرده بود ؟

_ من قايم نشده بودم انگليس بودم تازه اومدم اينجا...

يه ابروشو داد بالا با خنده گفت: من فكر كردم الان بايد باهاتون انگليسي حرف بزنم ولي خودمونيم فارسي خوب حرف ميزنيد

_ آره خيلي خوب حرف ميزنن ... منم اول خيلي تعجب كردم ...

اين حرف رو مسعود زد... نميدنونم چرا ولي صداش يه جوري بود كه دلمو به حالتي كرد ... انگار داري يه راه راست رو با ماشين ميري ماشين ار يه تپه رد ميشه يه لحظه احساس ميكني قلبت افتاد پايين قلبم دقيقا همين طوري افتاد پايين ...

سهيل چند لحظه سكوت كرد و بعد به انگليسي گفت :

romangram.com | @romangram_com