#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_91
همم که چتر باز... قبول کردن که بیان خونمون..... البته منظور از همه دختراس....
پسرام که دیدن ممکنه کم بیارن گفتن که اونام میرن خونه سورنا (پسر جدیه)....
نیلوفر :
ساعت یک بود..... حدود دو ساعت بود که بچه ها رفته بودن.... حوصله هیچ کاری رو نداشتم.....
هه... خیلی سخته... سخته که دلت بخواد آزاد باشی اما نتونی... این حس حسیه که شاید خیلی از دخترا داشته باشن.... تا حالا شده دلتون بخواد نصفش شب برین تو خیابون و قدم بزنید؟
حس الان من همینه.... اما آخه دخترا چون نجیب و پاکن حق این کار رو ندارن...
اما فقط یک جا هست که هر ساعت از شبانه روز میتونی بیرون باشی....
بدون اینکه بترسی چه فکری درموردت میکنن... میتونی راحت گریه کنی بدون اینکه کسی بگه چرا.....
شدیدا نیاز داشتم به مامن امنم برم...
مثل دیوونه ها بلند شدم و زنگ زدم به اطلاعات فرودگاه.....
گفتن واسه دو ساعت دیگه پرواز هست... و یک نفرم پروازشو کنسل کرده..... منم سریع جاشو پر کردم....
یه ساک کوچیک برداشتم و وسایل مورد نیاز رو ریختم توش....
سریع خونه رو چک کردم و زدم بیرون.....
ماشین داشت پرواز میکرد... وقتی رسیدم فرودگاه چهل و پنج دقیقه مونده بود تا پرواز.... کارای مربوط به فرودگاه رو انجام دادم و تو سالن انتظار نشستم....
تو همین نیم ساعت مونده هتلمم رزرو کردم... وقتی آدم علاقه به کاری داشته باشه خیلی زود میتونه کار هاشو انجام بده....
با صدای بلندگوی فرودگاه از جا بلند شدم...
به طنی فقط یه اس دادم که دارم میرم جایی که آرامش میگیرم....
خیلی خوب میدونست کجا رو میگم... واسه همین نگران نبودم...
سوار هواپیما که شدیم گوشیمو رو حالت پرواز گذاشتم تا بتونم باهاش کار کنم....
بعد از توضیحات مهماندار هواپیما پروازشو شروع کرد...
سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم....
romangram.com | @romangraam