#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_204


گفتم :به خوبیت توپ توپم...

(به خاطر خوبیش یا کارای دیشبت؟)

با هم دیگه از هر دری شروع به حرف زدن کردیم....

از همه چیز....

اما توی فکر من :

چرا اینقدر تغییر کرده؟

چرا گرمه؟ دیگه چرا تو چشماش یخ نیست؟

چرا مهربونه؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟

چجوری شد که عاشق شد؟

مگه چی بش گفتم که عاشق شد؟

*گاهی عشق همان تکیه گاهیست که دنبالشی و وقتی پیداش میکنی جوری بش تکیه میکنی عاشقش میشی.. جوری که با رفتنش فرو میریزی و میشکنی... (سخنی از نویسنده) *

خدایا گیجم...

گیج گیج....

حال خودمو نمی فهمم....

نمی فهمم چرا حسم کمی تغییر کرده.....

شاید حرفای دیشب خودم با خودم تاثیر گذاشته.....

یعنی راه درست رو انتخاب میکنم؟ یعنی کاری که میخوام بکنم درسته؟

وای که مغزم از هجوم این همه فکر داره میترکه.....

تو فکر بودم که با تکون دستی که وقتی از فکر اومدم بیرون فهمیدم مال نیلوفره بیرون اومدم....

نگران شده بود و ازم خواست آب بخورم....

آبی که شاید بتونه تا شب آتیش فکرامو خاموش نگه دار....

باید بیش تر حواسم جمع باشه....





آرتیمان :

نگرانی نیلوفر که تموم شد تصمیم گرفتیم بریم توی شهر یه چرخی بزنیم بعدم شام و خونه.....

نیلوفر میخواست مانتو بخره که بخاطر همین دم یه پاساژ شیک وایسادم....

البته نجومی نبود قیمتاش....

خو چیه از تو جوب که پولمو نیاوردم....

بعدم مثلا n هزار بدم پول یه تیکه پارچه که از مد دو روز دیگه میفته؟؟؟

والا....

ماشین رو پارک کردم و کنار نیلوفر راه افتادم.....

نه اینکه بخوام دستشو بگیرم یا ژستای دیگه ها نه....

فقط یه راه رفتن ساده کنار هم...

یکم گشتیم که نیلوفر به مانتو بنفش ملایم دید و خوشش اومد...

رنگش خیلی شیک بود و جلف و اینا نبود....

یه بند چرم باریک هم میخورد روش....

در یک کلام خوشگل بود...

(میمردی از اول این یک کلامو میگفتی؟)

با اشاره نیلوفر رفتیم داخل مغازه... از خانوم فروشنده که البته اندکی بی اعصاب بود سایز نیلو رو خواستیم....

(چیه نکنه فک کردین یه پسر خوشگل یا هیز و جلف فروشندس که دختره رو دید میزنه بعد. این آرتیمان هم میزنه فکشو میاره پایین؟ خدایی دیگه زیادی کلیشه و دروغه)

ده دقیقه بعد از پرو اومد بیرون و گفت که خوبه....

(بازم نکنه انتظار دارین ببینه تو تن دختره؟ آخه خواهر من... برادر من تو پرو همه راحتن و روسری و اینا سر ندارن که یه پسر بیاد... لا اله.....)

مانتو شو حساب کردم و اومدیم بیرون....

البته ازم قول گرفته بود تو ماشین پولو بگیرم ازش....

مانتو رو که خریدیم سمت ماشین میرفتیم که دیدم نیلوفر استپ کرد و وایساد.....

romangram.com | @romangraam