#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_201


-نه که خیلی خسته شدیم... اوک...





آرتیمان :

برای اولین بار توی زندگیم استرس گرفته بودم...

توی ذهنم داشتم حرفامو میچیدم که یهو گند نزنم...

اما از طرفی هم خیالم راحت بود...

شروع کردم :

از زمانی که چشم باز کردم عزیز کرده بودم...

عزیز بابا... جون مامان... آخه تک بودم، مامانم تک زا بود.... برای همین هم خیلی بالا میبردنم...

آخه خانواده پسر دوستی داشتم...

بزرگتر که میشدم غرورمم بیشتر میشد....

آخه توی فامیل محبوب بودم بین همه...

تا که خزون زندگیم اومد...

مامانم داشت عوض میشد...

سرد میشد... دیگه عین قبل نبود...

مهربون نبود، نه با من، نه بابا...

خیلی توی خودم غصه میخوردم...

مامانم که از بیرون برمیگشت تا یه ساعت مهربون بود...

منم تو اون یه ساعت پیشش بودم...

اما هربار که بغلش میکردم بوی عطر مردونه میداد....

توی بچگی فکر میکردم که بیرون پیش بالاهه و این بو هم مال بابام... اما زهی خیال باطل...

بابام غمگین بود... غم کل صورتشو میپوشوند وقتی رفتار عشقش، خانومش، زندگیشو میدید...

چند ماه به همین منوال گذشت...

تا اون روز شوم... روز نحس زندگیم... روزی که بدبختی به همراه داشت....

بابام صبح زود رفته بود شرکت...

منم که چون تعطیل بودم خواب بودم...

با صدای زنگ در از خواب پریدم...

فکر کردم بابامه...

با این فکر از پله ها پایین اومدم که ای کاش نمی اومدم...

مامان من...

مامان پاک و مهربان من...

تو بغل مرد غریبه؟؟؟

تو آغوش کسی که نمی شناسمش؟؟؟

تو آغوش کسی که کمر بابام خم شد با دیدنش پیش عشقش؟؟؟

داشتن کارایی میکردن که شرمم میشه حتی به یادش بیارم...

من تو همون بچگی بزرگ شدم...

فهمیدم چیزی که برام خیلی زود بود بفهمم...

من خودم دیدم بابامو با کمر خم شده دم در...

یادم نیست بابام چقد مرده رو زد...

یادم به گریه های مامانم نیست...

یادم میاد مرده خودشو کشون کشون فراری داد از زیر تیغ غرور شکسته بابام...

یادمه بعد از رفتن اون بابام برگشت سمت مامانم...

منتظر بودم تا اونم بزنه اما...

اشکاشو پاک کرد...

با بغض مردونه گفت :

خانومم... لامصب نریز مرواریداتو... ارزش نداره که این قطره اشکا بیان پایین...

romangram.com | @romangraam