#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_188
آرتیمان :
از بس فس فس کرد به شکر خوردن افتادم که تصمیم گرفتم آبتینم باهام بیاد...
بعد از نیم ساعت اعصاب خوردی من و فس فس کردن سالومه، آبتینو سالومه آماده اومدن بیرون...
نیلو برات بمیره....
پیش مرگت شه اون مادر سه نقطهت....
پدرت فدات شه.....
اصن خودم به قربونت....
آخه چقد تو شیرینی بچه...
لباسای آبتینم ست من بود....
نزدیک های هفت بود که از خونه زدیم بیرون....
ساعت هفت و نیم رسیدیم جمشیدیه و با چهره قرمز شده ی بچه ها رو به رو شدیم...
آقا من گوجه دوس دارم..... البته نه این گوجه هاروها.... از ماشین که پیاده شدیم غر غر ها شروع شد....
منم گفتم :به من چه بابا پرستاره آبتین دیر کرد....
از عمدم گفتم پرستار آبتین تا هوا ورش نداره....
آخه جدیدا میدیدم زیادی میچسبه..
بچه هام دیدن نمیشه به سالومه گیر بدن بی خیال شدن...
آبتین بغل سالومه بود و با دقت به همه جا نگاه میکرد...
الهی از بس نیومده بیرون ها اینطوری شده...
یه نگاه به بچه ها کردم.... که البته امیرم بود... آخه امیر کار داشت تهران و بخاطر همین با ما بود....
خیر سرش باید حواسش به روستا باشه... البته به نظر من این زیادی مسخرس که تو این دوره روستایی ارباب داشته باشه....
تو روستاشونم امیر کاری به کار کسی نداره....
یعنی یه جوری تشریفاتیه.....
تو همین فکر بودم که دیدم به سمت راست کج رفتن.... اونطرف رو نگاه کردم که دیدم ای خدا... ای فلک.... ای بابا....
چرا اینا هرجا ما میریم هستن؟ عین چی دنبال ماان....
(اهم اهم.... اونا که دنبال شما نیستن... شما هرجا میرین که اونا باشن _به توچه اصن ایش _لوس، ایش چیه عین این پسر دختر نماها... _دهنتو کاهگل میگیری یا بتنش کنم؟ _آها این شد، من رفتم، بای)
romangram.com | @romangraam