#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_185
بدون توجه به اخطار هایی که مغزم بر مبنای مشکوک بودن قضیه میداد به قلبم رجوع کردم، و همینم باعث شد که قبول کنم....
هم دلم برای آبتین تنگ شده بود، هم یه حسی میگفت پیش آرتیمان دوست دارم باشم....
غذا هارو که آوردن دیگه هیچ صحبتی نکردیم و مشغول خوردن شدیم....
فقط صدای قاشق چنگال ها بود که سکوت بینمونو میشکست...
وقتی غذامون تموم شد،آرتی رفت حساب کنه... منم دم رستوران منتظرش موندم...
وقتی اومد بیرون گفتم :
خب من دیگه برم...
خیلی شب خوبی بود...
شرطمونم که انجام دادیم و دیگه کار خاصی نمونده...
هروخ خواستین بگین بیام پیش آبتین...
خیلیییییییییی ممنون...
با اجازه...
-شبتون خوش... و اینکه هر وقت خواستین میتونید بیاین دیدن آبتین... چه به عنوان مهمان چه به عنوان پرستار... فقط آدرس ازم بگیرید...
بدرود...
بعد از خداحافظی با آرتی سوار ماشین شدم... اونم تا من نرفتم صبر کرد...
با یک بوق از کنارش رد شدم...
الان فقط استراحت میچسبه که البته اگه نگین بزاره...
نیلوفر:
رسیدم خونه که دیدم نگین و طناز روی مبل خوابشون برده برای همین پتو از توی کمد آوردم و انداختم روی هردوشون
لباس های خودمم عوض کردم و موهامو بافتم... کولرم روشن کردم و خوابیدم...
صدای زنگ ساعت بیدارم کرد.سریع بلند شدم و وضو گرفتم...
نمازم رو که خوندم نگین و طناز رو صدا زدم تا بلند شن و نماز هاشونو بخونن...
داشتم میرفتم سمت تختم که دیدم حس خواب ندارم واسه همین هم رامو سمت آشپزخونه کج کردم...
romangram.com | @romangraam