#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_140
قدم دوم آبتینه.... کارم یکم سخت شده..... خب بالاخره رقیب پیدا کردم دیگه.... نمیدونم چرا ولی حس خوبی نداشتم که نیلوفر عشق داشت.....
حس میکردم ناراحتم که اسباب بازیمو دارن میگیرن.... حسم کپ بچه های 5ساله شده بود
یه حسی بهم میگفت رامیار نقش مهمی تو زندگی گذشته نیلوفر داشته.....
یه نقش نفرت انگیز که منم با نفرتی که توی چشمای نیلو دیدم ازش متنفر شدم....
(چقد حس گم رو باو خلم کردی _اولا که خل بودی دوما راه رو بلدم گم نمیشم سوما چرا عین نیلوفر بی اعصاب شدی؟؟؟ _اااااااااا تو پیش نیلوفر هم می ری؟؟؟؟ _اوهوم، چطور؟ _عشق من _بنال _بیا هر حسی نسبت به من داره رو بگونچ نمیشه، نمیگم _به درک، دفترچه خاطراتتو میخونم _ندارم پس گم شو)
یه چیز جدیدی کشف کردم
حالا فهمیدم چرا نیلو بعضی وقتها با اخم به زمین خیره میشه..... تقصیر این پارازیته دیگه......
اوف منم خل شدما.... کاش میشد اونموقع که داشت میفتاد تو بغلم گرفته بودمش نه اینکه فقط بند لباسشو بکشم....
اما خب میدونم که اگه این کاررو میکردم از نیلو خیلیییییییییی دور میشدم.....
آدم باید سیاست داشته باشه..... همینه
حدود یک ساعت بعد دیدم نیلوفر ول شد رو زیر انداز.....
بد ول شد.... جوری که فک کردم بیهوش شد..... یکم نزدیک تر رفتم که دیدم سرشو گذاشت رو پای طناز و خوابید..... طنازم چادر نمازی انداخت روش.....
عخی گوگولی.... منم اینقد ورجه وورجه میکردم خسته میشدم.....
آروم به سمت پسر ها رفتم و گفتم :
بچه ها اونوری نرین.... دارن استراحت میکنن.... معذب میشن....
رامیار گفت :از کی تاحالا حواست به معذب بودن این و اونه؟؟؟ تو که تا دیروز.........
گفتم :اولا ببند.... دوما به تو ربطی نداره.... سوما دور از ادبه..... اونایی که منو تو باهاشون سر و کار داریم فرق دارند با اینا..... نکنه اونارو جزو آدم حساب کردی؟؟؟
romangram.com | @romangraam