#بی_من_بمان_پارت_97


- آهای صابخونه ... آهای دختر صابخونه ... آهای ...

- چه خبرته سر آوردی مگه ... چرا انقدر زود اومدی .

کیانا درحالی که ازم نیشگون های ریز میگیره این حرف ها رو میزنه .

دستم رو می مالم .

- کبودم کردی وحشی ... چه خبرته با اون ناخون های بیلیت حمله کردی به تن و بدن بدبخت من ... تازشم برادر خل و چلتون اجازه دادن بیام خونه .

- بشکنه این دست که نمک نداره . این همه کمکت می کنه تازه میگی خل و چل ؟

- خدایی راست بگو خل نیست ؟

حالت فکر کردن به خودش می گیره .

- نه خدایی الان که فکر میکنم میبینم خله .

بعدم متفکر به سمت اتاقش راه میفته و با خودش حرف میزنه .

- خوب باید درست قضاوت می کردم دیگه . همه میدونن خله ... دیگه انکار نداره .

سرم رو تکون میدم .

این خواهر و برادر واقعا یه تختشون کمه .

الهام جونم که معلومه خونه نیست .

به سمت اتاقم راه می افتم و بعد از تعویض لباس می خوابم .

همه توی سالن غذا خوری در حال صبحانه خوردنیم .

الهام جون و آقا مرتضی با آرامش در حال صبحانه خوردن و صبحت کردن با هم هستن .

کوروش باز دوباره داره کیانا رو اذیت میکنه .

به همشون نگاه می کنم ... چقدر من این خانواده رو دوست دارم .

اگه اینا نبودن شاید منم الان نبودم .

خدا میدونه چقدربهشون مدیونم ... بیشتر از همه به کوروش .


romangram.com | @romangram_com