#بی_من_بمان_پارت_113


سرم رو مشکوک تکون دادم ... زنگ آپارتمان رو زد ... مطمئن بودم کاسه ای زیر نیم کاسه است .

در باز شد و نگار از آن خارج شد ... نگاهش کردم ... به کسی نگاه کردم که دو سال پیش بیشتر از همه مشتاق دیدنش بودم ولی دقیقا روزی که وارد خونه باغ شد من چند ساعت قبلش اون باغ و آدماش رو ترک کرده بودم .

زیباتر از اون چیزی بود که تصورش رو می کردم ... چشم های عسلی رنگ ... صورت گرد و سفید ... بینی قلمی ... لب های متوسط .

به شکمش نگاه کردم ... شاید چهار یا پنج ماهه بود .

هیچ کدوم حرف نمیزدیم ... انگاری اون هم در حال آنالیز کردن من بود .

با صدای آرتان به خودمون اومدیم .

- خانما ... فیلم سینمایی نگاه میکنین که صدا از دیوار در میاد ولی از شما دو تا نه ؟

بدون اینکه به آرتان نگاه کنم یا جواب حرفش رو بدم آروم نگار رو بغل کردم ... اون هم بغلم کرد ... ناراحت بودم ... بغض داشتم ... پشیمون بودم ... من با رفتنم تمام لحظات زیبایی که میتونستم داشته باشم رو از دست داده بودم .

من مقصر این بودم که آرتان و نگار عروسی نگرفته بودن ... میتونستم بمونم و تو شادی وصالشون شرکت کنم ... حتی خودم رو از خبر بارداری نگار هم محروم کرده بودم و حالا زمانی برگشته بودم که دیگه چیزی به ، به دنیا اومدن بچشون نمونده بود ... شاید اگر نرفته بودم ... من اولین نفری بودم که از این اتفاق خوب باخبر می شدم ... اشتباه کرده بودم ... برای اولین بار در طول دو سال گذشته اعتراف میکنم که ترک کردن خونه باغ بزرگترین و غیر قابل جبران ترین اشتباهی بوده که انجام دادم .

تنها حرفی که تونستم به نگار بزنم یک کلمه بود ... آره شاید همین یک کلمه بهتر از هر حرف دیگه ای بود .

- متاسفم ...

آروم من رو به خودش فشرد .

- متاسف چرا ؟

- به خاطر اینکه به خاطر من نتونستین عروسی بگیرین ... متاسفم به خاطر تمام لحظاتی که باید در کنار تو آرتان می بودم ولی نبودم ... آرتان همیشه در همه شرایط کنارم بود و من این رو بهش بدهکار بودم ... متاسفم ... متاسفم .

- هیش آروم باش ... برای این حرفا وقت هست ... میدونی الان چه احساسی دارم .

- نه .

- خیلی خوشحالم که کسی رو میبینم که دو سال فقط از زبون دیگران دربارش شنیدم ... خوشحالم دختری رو میبینم که با اون همه سختی تو زندگیش مبارزه کرده اونم به تنهایی ... تو برای من سنبل شجاعت و مقاومتی ... خوشحالم که بالاخره روزی رسیده که میتونم خودم با چشمام ببینمت نه از روی حرفای دیگران و عکس هات .

چقدر این دختر مهربون و خوش قلب بود ... چقدر دوست داشتنی بود ...

- منم خوشحالم که دختری رو میبینم که این آرتان بد قلق رو پایبند خودش کرده ... تمام این دو سال فکر می کردم تو چی داشتی که آرتان انقدر دوستت داشت ... زیبایی ... اخلاق خوب ... تربیت خوب ... خانواده خوب ... اما حالا میبینم تو همرو با هم داری ... خوشحالم که تو ، توی زندگی آرتان هستی .

از هم جدا شدیم ... هر دو لبخند به لب و با چشم های اشکی بهم نگاه می کنیم ... آرتان هم با لبخند و یه قطره اشک که از گوشه چشمش در حال سُر خوردن بود نگاهمون می کرد .

- بهتره بریم تو .


romangram.com | @romangram_com