#بازیچه
#بازیچه_پارت_167
در ذهنم به دنبال دلیلی بودم. دلیلی محکم، اما نمیتوانستم در مقابل این نگاه تیز دروغ بگویم.
_تو هم گیری ها امیر، دارم میگم امروز و بیخیال
بهتره اول بیای و با بابا آشتی کنی، بعدا من با کارن قرار میذارم.
_خب چرا امروز نه؟
اوف، قانع کردن امیر بسی سخت بود. وقتی به یه چی گیر میداد. تا جواب درست درمونی نمیگرفت کوتاه نمیآمد.
_خب بزار من با کارن هم صحبت کنم. اونوقت باهم آشنا بشید بهتره
تک ابرویش را بالا انداخت و چینی به بینیاش داد:
_با اینکه قانع نشدم. اما به خاطر تو باشه
ذوق زده جیغ خفیفی کشیدم و خودم را در آغوشش ولو کردم.
_یدونهای
لبانم را روی گونهاش گذاشتم و محکم بوسیدمش
_چته تو دختر؟ ولم کن ببینم.
با نیشی باز دوباره و سه باره بوسیدمش و از آغوشش بیرون آمدم
_من برم دیگه کلی کار دارم فعلا
هاج و واج نگاهم میکرد. احتمالا فکر میکرد دیوانه شدم یا مخم تاب برداشتد.
از آسانسور خارج شدم و به قدمهایم سرعت بخشیدم و به سمت ماشینم رفتم.
پشت فرمون نشستم و به طرف کافیشاپ نزدیک شرکت روندم.
ماشینم را کنار خیابان پارک کردم و از داخل آینه نگاهی به خودم انداختم.
دست به سمت کیفم بردم و رژ صورتیام را برداشتم و مجدد تجدیدش کردم.
وارد کافه شدم و با لبخند رو به پسرک جوان لب زدم:
_سلام، همه چی روبهراهه؟
با خوش رویی جوابم را داد و گفت:
_سلام، همه چی روبهراهه نگران نباشید
با دستش به میز دونفرهی انتهای کافه اشاره کرد و پرسید
_اگه از دیزاینش، خوشتون نیومد میتونم عوضش کنم.
به سمت آن میز رفتم و نگاهم را با تحسین به میز تزئین شدهی ساده دوختم.
گلهای رز آبی و سفید به شکل قلبی بزرگ در آمده بودند.
و شمع های گرد و کوچک روشن شده، دور قلب را احاطه کرده بودند.
همانطور که میخواستم ساده و زیبا بود.
_خیلی قشنگ شده ممنونم
از تعرفیم به وجد آمد و خواهش میکنمی زیر لب زمزمه کرد.
romangram.com | @romangraam