#بازیچه
#بازیچه_پارت_166


_کی هست حالا؟


دم عمیقی گرفتم.

و او را به سمت کاناپه‌ی گوشه‌ی اتاقش هدایت کردم و کنارش نشستم.

بعد از چند ثانیه سکوت، شروع به تعریف کردن تمام ماجرایی که بین منو و کارن گذشت کردم.


من هیچ وقت چیزی را از او پنهان نکرده بودم و حالا هم داشتم تمام جزئیات را مو به مو برایش شرح می‌دادم.


البته که بعضی اتفاقات را سانسور کردم. مثل گیر افتادنمان در آن بوتیک کذایی...


_اینم خلاصه‌ی تمام این دوماه‌و خورده‌ای که گذشت


تکیه‌ از کاناپه گرفت و تیله‌های خاکستری‌اش را موشکافانه بهم دوخت:

_چشمم روشن، من چقدر بی‌غیرتم که خواهرم دو ماه تمام با یکی جیک و پوک کنه و من نفهمم


پوف کلافه‌ای کشیدم و به چهره‌ام چینی دادم:

_امیر لطفا پشیمونم نکن، مگه من یه دختر بچه‌ی شانزده، هفده‌ ساله‌ام که نگرانم باشی


صورتش را مماس با صورتم قرار داد و گفت:

_حتی از اونا هم بچه‌تری، آخه یه آدم چطور میتونه تو دوماه به کسی اعتماد کنه

اگه برق چشمات وقتی ازش تعریف می‌کردی اینطور آشکار نبود.

بهت شک می‌کردم. به این عشق بچه‌گانه شک می‌کردم.

اما انگار تو بد دلتو باختی...


بی‌توجه به گفته‌های امیر نگاهم را روی ساعت دیواری چرخاندم باید کم‌کم می‌رفتم وگرنه دیر می‌شد.

_من باید این پسره رو ببینم. باید خودم از نزدیک باهاش ملاقات کنم.

یعنی امروز سوپرایز می‌شد؟ وایی خیلی دوست داشتم واکنشش رو ببینم

_میفهمی چی میگم افرا؟


افکارم را پس زدم و دستم را روی دستان قلاب شده‌اش گذاشتم. و مطمئن لب زدم:

_نگران‌ نباش، کارن خیلی خوبه، مطمئنم کنارش خوشبخت میشم


لبخند کم رنگی روی لبانش نشست:

_خوشحالم که امروز بعد از سالها اون برق عشق و تو چشمات


می‌بینم.

بهم حق بده که نگرانت باشم.


چشمانش را ریز کرد و ادامه داد:

_اما باید مفصل تر با هم حرف بزنیم.

اون آقای خواننده‌ رو هم، هر چه زودتر باید ببینمش...

امروز باهاش قرار بزار؟


شبیه به سکته زده‌ها نگاهش کردم. امروز نمی‌شد.

امروز روز خاصی بود عمرا نمی‌شد

_چیزه بزاریم برا چند روز دیگه، امروز نمیشه

_چرا؟

romangram.com | @romangraam