#بازیچه
#بازیچه_پارت_158

بیا این نامزدی رو بهم بزنیم


هستریک وار شبیه به دیوانه ها زد زیر خنده، بریده بریده گفت:

_داری باهام شوخی میکنی مگه نه، دوربین مخفیی چیزی هست‌؟

_چرا نمیفهمی، من کاملا جدیم


اخمانش را درهم کشید و به سمتم متمایل شد.

بعد از چند ثانیه مکث دستش را بند چانه‌ام کرد و وادارم کرد بهش نگاه کنم

_مامانم و اینا چیزی بهت گفتن، بهت فشار آوردن؟

افرا سه سال که سهله

اگه تو ناراحت باشی من ده سال دیگه هم صبر می‌کنم تا تو مال من شی

هر چند که تو همین الانشم مال منی...


صورتش را مماس با صورتم قرار و ادامه داد

_تو مال منی، هیچکس و هیچ چیز نمیتونه من و تو رو از هم جدا کنه

اگه بخوای به خاطر اون پسره‌ی گدازاده از عشق من بگذری

به خدا قسم نابودش میکنم، به خدا قسم از زنده بودنش پشیمونش میکنم.


با انگشنش ضربه‌ی آرامی به شقیقه‌ام زد و تهدید وار زمزمه کرد:

_فکر اونو از سرت بیرون کن، من و تو مال همیم...

فکر بهم زدن این نامزدی رو از سرت بیرون کن، وگرنه تنها کسی که آسیب میبینه خودتی...

امروز با پدربزرگ صحبت می‌کنم.

بهتره هر چه زودتر رابطه‌مون رو رسمی کنیم.


لحنش آنقدر جدی و محکم بود.

که جای هر بحثی را گرفت.

و من باز هم‌شهامتش را نداشتم تا سرسختانه مخالفت کنم.

***

یک هفته‌ای از آن روزی که با آرمان حرف زده بودم گذشت.

آرام و قرار نداشتم.


آرمان مدام در گوش پدربزرگم ورد می‌خواند و دوروبرش بود.


در بین تمام این آشفتگی ها دلتنگی هم قلبم را مچاله کرده بود.

نمی‌دانستم به یک باره چه شده بود که کیان بدون هیچ توضیحی


به مادرش راهی خوابگاه شده بود و دیگر به عمارت نمی‌آمد.


حدس اینکه کار آرمان باشد زیاد سخت نبود. اما مطمئن هم نبودم.

این وسط دلم برای کیان هم می‌سوخت. آن بیچاره هم از همه جا بیخبر مواخظه می‌شد.


مداد را روی برگه رها کردم و از پشت میز تحریرم بلند شدم.

آنقدر ذهنم درگیر بود که هیچ تمرکزی برای طراحی کردن نداشتم.

همیشه با طراحی کردن آرام می‌شدم. اما حالا...


تقه‌ای به در اتاقم خورد و پشت بندش مادرم وارد اتاق شد.


romangram.com | @romangraam