#بازیچه
#بازیچه_پارت_157


بهتر بود هر چه سریع تر بروم سر اصل مطلب،وگرنه این استرس و تپش قلب مرا می‌کشت.


همینکه آمدم لب باز کنم. خودش را سمتم متمایل کرد و دست روی‌ گونه‌ی یخ زده‌ام گذاشت و با نگرانی لب زد:

_میرم یه چیزی بخرم تا حالت بهتر شه، احتمالا این دو هفته به خاطر امتحانات فشار زیادی به خودت آوردی


قبل اینکه ازم فاصله بگیرد عمیق شقیقه‌ی کنار سرم را بوسید و زمزمه وار پچ زد:

_تو جون منی، خیلی دوستت دارم...


بدون حرف دیگه‌ای از ماشین پیاده شد.

خشک شده نگاهم به بیرون دوخته شد‌. اولین قطره‌ی اشک از چشمانم‌جاری شد.

سخت بود.


هیچ وقت فکر نمی‌کردم حرف زدن آنقدر سخت باشد.


بعد از چند دقیقه با کلی خرت و پرت به ماشین برگشت.


از داخل کیسه‌ی نایلونی آبمیوه‌ای برداشت و به طرفم گرفت.

با لبخند کم جانی آبمیوه را ازش گرفتم و جرئه‌ای نوشیم. مزه‌ی شیرینش انگار جان رفته را بهم برگرداند.


خیلی ناگهانی لب باز کردم و گفتم:

_باید باهم حرف بزنیم


همانطور که مشغول باز کردن بسته‌ی بيسکوئيت بود پرسید:

_چه حرفی؟


قوطیه آبمیوه را در دستم فشردم و لرزان لب زدم:

_ما نمی‌تونیم، یعنی فکر می‌کنم ما مناسب هم نیستیم


نگاهش را گنگ بهم دوخت:

_چی میگی افرا؟


_بهتره‌ که نامزدیمون رو بهم بزنیم



چهره‌ی سرخوشش به آنی درهم شد و رنگ نگاهش ناباوری به خودش گرفت:

_چی؟

افرا فکر کنم حالت خوب نیست. داری هذیون میگی...


درمانده و خسته بهش چشم دوختم و گفتم:

_هذیون نمیگم، حسی که بین ماست عشق نیست.

من حسم به تو دوستانه و خواهران....


با فریاد بلندش حرفم را نصفه و نیمه قطع کرد:

_تو چت شده دختر؟ چی داری میگی؟

بعد از سه سال یادت افتاده حست به من عشق نیست؟


سرم را شرمگین پایین انداختم و نگاهم را به دستانم دوختم

_آرمان سختش نکن


romangram.com | @romangraam