#بازیچه
#بازیچه_پارت_144
_نظرت چیه یه آب تنی بکنن
از این فکر به وجد آمد و لب زدم:
_وایی آره عالیه، من امیر و میندازم تو هم آرمانو
به چهرهاش چینی داد:
_نه من امیر و هل میدم تو آرمانو
متفکر به فکر فرو رفتم. نمیدانستم آرمان چه واکنشی نشان میدهد.
اما کمی دلم خنک میشد.
_باشه
آرام و آهسته به سمتشان قدم برداشتیم و نزدیکشان شدیم.
با اشارهی سیمین محکم آرمان و هل دادم.
صدای افتادنشان در استخر همزمان با قهقهی منو سیمین یکی شد.
چهرههای بهت زدهشان به ما خیره شد.
امیر عصبی مشتش را در آب کوبید و گفت:
_این چه کاری بود دیونه شدین؟
با دیدن صورت سرخ شدهاش دوام نیاوردیم و دوباره خندیدیم.
آرمان بدون حرف زدن به لبه استخر نزدیک شد و با یه حرکت بالا آمد.
با چشمان سرخاش بهم خیره شد.
چهرهاش ترسناک شده بود. یهو به سمتم خیز برداشت. جیغ خفیفی کشیدم و پا به فرار گذاشتم.
امیر هم متقابلا به دنبال سیمین افتاد.
نفس نفس زنان میدویدم. صدای جیغ جیغمان کل ویلا را برداشته بود
در حین دویدن بریده بریده با فریاد گفتم:
_بی جنبههااا
پایم به شاخهی درختی گیر کرد و همین کافی بود تا آرمان دست دور کمرم بندازد و محکم بگیرتم.
تقلا کردم تا از آغوشش بیرون بیایم اما بی فایده بود.
کشون کشون مرا سمت استخر میبرد.
_آرمان ولم کن بی جنبه
به لبهی استخر رسیدیم. نگاهم بین آب و چهرهی خونسرد آرمان در گردش بود
_آرمان لطفا...
_هر کاری یه تاوانی داره دختر دایی
محکم هلم داد.
لج کرده قبل از افتادنم دستم را بند تیشرت کرم رنگش کردم و با خودم به درون استخر کشاندمش
با نفسی گرفته روی آب آمدم. و هوا را عمیق بعلیدم.
هنوز درست نفس نکشیده بودم که دستانی قدرتمند دور گردنم حلقه شد و سرم را زیر آب برد.
romangram.com | @romangraam