#بازیچه
#بازیچه_پارت_143


عذاب الهی باز هم سر و کله‌اش پیدا شده بود. اگر سکوت می‌کرد تعجب می‌کردم.

_ربطی به اون نداره، اتفاقا به خودت ربط داره


_انوقت چه ربطی؟

نگاه کوتاهی بهش انداختم:

_ربطش اینه که تو همسفر خوبی نیستی


کنج لبش بالا رفت با لحن تلخی گفت:

_اگه همسفر خوبی نبودم که سه سال تمام عمرم و حرومت نمی‌کردم


_آرمان تو چته؟ چرا رها نمیکنی گذشته رو، بسه دیگه خسته شدم از کنایه‌هات، تو دنبال چی هستی؟


اخم غلیظی مهمان چهره‌اش کرد:


_واسه تو آسونه گذشته رو فراموش کنی، اما واسه من نه

لحن تلخ و غمگینش قلبم را به درد آورد.

حق داشت حق داشت فراموش نکند.


با حالی گرفته از ویلا خارج شدم. صدای امواج دریا به گوشم می‌رسید.

کمی به آرامش نیاز داشتم باید ذهنم را سر و سازمان می‌دادم.


شاید بهتر بود رابطه‌ام را با آرمان درست می‌کردم.

درست مثل قدیم ها، اون می‌شد بهترین رفیقم منم می‌شدم بهترین همدمش


اصلا از اول هم نباید، رابطه‌ی ما را به عشق و عاشقی ربط می‌دادند.

ما هیچ وقت عاشق هم نبودیم. فقط فقط به هم وابسته بودیم.


باید درست و حسابی با آرمان حرف می‌زدم. شاید هنوز امیدی به بخشیدنم بود.

شاید رفاقت برهم خورده‌ی مان دوباره مثل قبل می‌شد.


نگاهم را به دریای خروشان رو‌به‌رویم دوختم.

رنگ آبی‌اش مرا یاد چشمان مرد این روزهایم انداخت.

همان مردی که مرا بلد بود.

مرا درک می‌کرد.

و مهم تر از همه چی، مرا واقعی دوست داشت...


***

دو روز از آمدنمان به رامسر می‌گذشت.

من و سیمین بی حوصله بعد از ناهار در حیاط قدم می‌زدیم.

سیمین با چشمانش به آن طرف حیاط اشاره کرد و گفت

_افرا یه فکری دارم


نگاهم به آن سمت کشیده شد.

امیر و آرمان با شلوار های تازده گوشه‌ی استخر نشسته بودند. و پاهایشان را تا زانو در آب فرو کرده بودند.

_چی فکری؟


لبخند شیطانی زد و گفت:

romangram.com | @romangraam