#برایت_میمیرم_پارت_357

رو حل کنه ، چون تولد مادربزرگت نزدیکه و اگه تا اون موقع هم بخوای قایم شی ، اون وقت دیگه نمیتونیم جشن

بگیریم "

بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم ، این پیغام رو به وایات دادم و اونم سرشو تکون داد که یعنی گرفته . ولی مطمئن

بودم که هیچی راجع به مادربزرگ نمیدونه . نمیدونست که اگه مادربزرگ یه کوچولو فکر کنه که ندیده گرفته شده

، اون وقت چه بلایی سرمون نازل میشه . میگفت دیگه با توجه به سنش ، روزهای تولد چندانی براش باقی نمونده ، و

اگه دوسش داریم ، بهتره از این شرایط به نحو احسنت استفاده کنیم . اگه تا حالا حدس نزدین ، اون مادرِ مادرم

هستش . تو این تولدش 14 ساله میشه ، برای همین دیگه اونقدرهام پیر نیست ، ولی با سنش نقش بازی میکنه تا

اون چیزی که میخواد رو بدست بیاره . هاه . ژنتیک چیز خنده داریه ، مگه نه ؟

چشم هام رو بزرگ کردم " خب ، اسمش چیه ؟ "

دقیقا میدونست که دارم در مورد چه کسی صحبت میکنم . گفت " میدونستم " سرش رو تکون داد " میدونستم که

مثل زالو به این موضوع میچسبی . هیچی نبود . تو یه کنفرانسی ، به یکی از دوست های قدیمی برخوردم و _ هیچی

نبود "

متهمانه گفتم " به جز اینکه باهاش خوابیدی "

گفت " موهاش قرمزه . و اون یه کاراگاهه تو _ نه ، نمیگم کجا کار میکنه . بهتر از این حرفا میشناسمت . فردا بهش

زنگ میزنی و یا به قتل متهمش میکنی ، یا درباره ی من حرف میزنین "


romangram.com | @romangram_com