#برایت_میمیرم_پارت_230
یه نفس راحت کشیدم که نگفت دوست دارم ، تا این جوری منم ترغیب کنه که اینو بگم ، چون اون موقع میدونستم
که گفتن این حرف براش معنی نداشته .
خدایا ، این مسئله ی زنان - مردان خیلی پیچیده است . مثل بازی شطرنج میمونه و ما حریفای برابری هستیم . من
میدونستم که چی میخوام : این که کاملا مطمئن شم اون تا اخرش هست و خودشو نمیکشه کنار .
امیدوار بودم که این طور باشه ، ولی تا وقتی مطمئن نشدم ، یه قسمت کوچکی از خودم رو عقب نگه میدارم . فکر
کردم ، اون داره لذت میبره ، منم دارم لذت میبرم ، حتی اون موقع هایی که با هم بحث میکنیم . یه زمانی این بازی
شطرنج تموم میشه و اون موقع خواهیم دید که کجا وایستادیم .
دستم رو گرفت . البته دست چپم بود ، چون داشت رانندگی میکرد ، برای همین نمیتونستم زیاد دستم رو تکون بدم
. اروم دستش رو برد زیر دستم و انگشتهامون رو در هم فرو برد . بدون هیچ شکی ، یه رزم ارای لعنتیه خیلی خوب
بود .
اون شب ، خیلی با دو شب اول فرق داشت . لباسها رو گذاشت تو ماشین لباس شویی _ هم مال خودش ، هم مال من
_ و با خراب کاری نکردن ، تحت تاثر قرارم داد . و با اینکه شب رسیدیدم خونه ، چمن ها رو زد . چمن زنش چراغ
داشت و همچنین میتونست چراغ های بیرون رو روشن کنه . احساس میکردم خانم بُوِر پرنده هستم که دارم اقای
بوِر پرنده رو نگاه میکنم که داره با تمام اشتیاقش برامون لونه درست میکنه ، تا نشون بده که مرد خانواده داریه ،
بعدم اقای بور پرنده ، جلوی خونه رژه میرفت ، به این امید که بتونه خانم بور پرنده رو فریفته کنه . این ، وایات
romangram.com | @romangram_com