#برایت_میمیرم_پارت_196

نرسید که با ما غذا بخوره ، من غذاش رو گرم نگه میارم تا بیاد "

پرسیدم " کاری هست که منم انجام بدم ؟ " امیدوار بودم باشه ، چون همین جوری نشستن و هیچ کاری نکردن ،

حوصله ام رو سر برده بود .

پرسید " با یه دست ؟ " خندید " به جز چیدن میز ، هیچ کار دیگه ای به ذهنم نمیرسه . فقط بیا تو اشپزخونه و با من

باش . وقتی فقط خودم باشم ، زیاد غذا درست نمیکنم . حسش نمیاد ، این طور نیست ؟ برای شام ساندویچ میخورم ،

یا اگه زمستون باشه ، سوپی چیزی درست میکنم ، ولی اگه کسی همراهت نباشه ، غذا حوصله ات رو سر میبره "

به دنبالش به اشپزخونه رفتم ، و پشت میز اونجا نشستم . البته ، یه اتاق ناهار خوری رسمی هم اونجا بود _ همه ی

خونه های اصل دوران ویکتورین ، این اتاق رو داشتن _ ولی میتونستی بگی که اکثر غذاهای این خانواده ، دقیقا رو

همین میزی که من نشسته بودم خورده میشد .

" به نظر یه کم حوصلت سر رفته . فکر کردی که دوباره به بدن های عالی بپیوندی ؟ ما برنامه های جدید خیلی

خوبی داریم "

" بهش فکر کردم ، اما خودت که بهتر میدونی . فکر کردن به یه چیز ، با عمل کردن به اون خیلی فرق دارن . بعد از

تصادفی که با دوچرخه داشتم ، فکر میکنم یه کم کند شدم "

" وقتی اسیب دیده بودی ، کی ازت مراقبت میکرد ؟ "

" دخترم ، لیزا . خیلی بد بود . همون استخون ترقوه به اندازه ی کافی بد بود ، ولی دنده هام _ واقعا مثل جون کندن


romangram.com | @romangram_com