#برایت_میمیرم_پارت_172
صدای بوق ماشین خشک کن دراومد . و در حالی که اون داشت میز رو تمیز میکرد ، منم لباسام رو از تو ماشین
دراوردم . گفت " برو بالا . منم یه دقیقه ی دیگه میام که کمکت کنم لباست رو بپوشی "
وقتی داشتم دوباره دندون هام رو مسواک میزدم ، اومد بالا . داشتم مسواک میزدم ، چون پنکیک باعث شده بود
دندون هام چسبناک بشه . کنار سینک دستشویی کناری من وایستاد و اونم دندون هاش رو مسواک زد . این که
داشتیم با هم دندون هامون رو مسواک میزدیم ، باعث شد حس عجیبی داشته باشم . این کاری بود که ادمای متاهل
انجام میدادن . داشتم فکر میکردم که ایا روزی میاد که منم همه ی مسواک زدن هام رو تو این دستشویی انجام بدم ،
یا یه زن دیگه جای من وایمیسته .
دولا شد و شلوار کاپریم رو برام نگه داشت . یه دستم رو رو شونه هاش قرار دادم تا تعادلم رو حفظ کنم ، و پاهام رو
به درون شلوار بردم . دکمه ی شلوارم رو بست و زیپش رو هم کشید بالا . بعدم بلوزش رو از تنم دراورد و سوتینم
رو تنم کرد .
خوب بود که بلوزم بدون استین بود ، ولی از بس بانداژه بزرگ بود که وایات مجبور شد برای اینکه لباس رو تنم کنه
، یکم اون رو روی بانداژ بکشه ، که باعث شد که از درد تکون بخورم . ذهنا از دکتر مکداف ، به خاطر مسکنی که
داده بود ، تشکر کردم . دکمه های کوچک جلوی لباسم رو بست ، بعدم رو تخت نشوندم و صندل هام رو پام کرد .
همونجا رو تخت نشستم و لباس پوشیدن اون رو تماشا کردم . پیراهن سفیدش ، کراوات ، و بعدم جای اسلحه اش
که بر روی شونه هاش قرار داد . نشانش . دستبند ها رو بر روی پشت کمربندش قرار داد و موبایلش رو در جلوی
کمربندش . اوه ، مرد .حتی نگاه کردن به اون هم باعث میشد قلبم مثل دیوونه ها بزنه .
romangram.com | @romangram_com