#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_197
با صدای بلندی جواب داد:"اوه البته!" برای یک لحظه مرگ را در چند قدمی او دید و حاضر بود هر قولی بدهد
" اشلی! اشلی! نمی ذارم بری. در من اینقدر شجاعت نیست!"
" تو باید شجاع باشی" این بار با صدای بلند و نافذی حرف می زد:" باید شهامت داشته باشی وگرنه من روی کی حساب کنم؟"
اسکارلت به تندی نگاهی به چهره اشلی انداخت از درون شاد بود. شاید می خواست بگوید که از دوری او دلش می شکند. آری چون خودش دل شکسته بود اشلی را نیز دل شکسته می پنداشت. بعد از وداع با ملانی با چهره ای ویران از پله ها پایین آمده بود ولی حالا چه؟از چشمان او هیچ مفهومی را درک نمی کرد، اشلی خم شد صورت اسکارلت را در دست گرفت و پیشانی اش را بوسید:" اسکارلت ؛ اسکارلت تو قوی و سالمی توخیلی خوبی. خیلی زیبایی، نه تنها صورتت، روحت خدایا چی بگم جسمت فکرت روحت زیباست"
اسکارلت شادمانه نجوا کرداز کلام او و از لمس چهره اش لرزشی بر اندامش مستولی شده بود :" هیچ کس به جز تو..."
" من دوست دارم اینجوری فکر کنم. چون تورو بهتر از هرکس دیگه ای می شناسم من چیزهای قشنگی رو در روح تو می بینم که دیگران نمی تونن ببینن. اصلا توجه ندارن اونقدر شتابزده هستن که تشخیص نمی دن"
کلامش قطع شد و دستهایش پایین افتاد اما نگاهش هنوز در نگاه او گره خورده بود. اسکارلت لحظه ای بی حرکت ایستاد منتظر بود تا باز هم صدای اورا بشنود. منتظر آن کلام سحرانگیز بود. اما انتظار بیهوده ای بود اشلی هیچ نگفت. به سختی چهره اورا می نگریست و می کاوید لبهایش به لرزه افتاده بود. اشلی دیگر سخن نمی گفت اسکارلت انتظار بیهوده داشت.
برافروختن آتش امید در قلبش بیش از طاقتش بود. گریستن آغاز کرد و نجواکنان گفت:" اوه!" و مثل بچه ها روی زمین نشست اشک از دیدگانش فرو می ریخت.
بعد صدایی برخاست از بیرون پنجره صدای درشکه بود آمده بود تا اشلی را ببرد صدای وداع بود. گویی داشت صدای پاروهای قایق شارون ( CHaron) { ( کارون) اساطیر یونان. از ماموران جهان زیرزمینی بود که ارواح را از باتلاق آکرون عبور می داد و به آن سوی رودخانه اموات می برد. هریک از اموات به پاداش این عمل یک سکه به او می دادند به همین دلیل هنگام مرگ دفن یک سکه در دهان مردگان می گذاشتند کارون یا شارون را به صورت پیرمردی زشت و کریه با ریش اندوه و موی مجعد تصویر می کردند که ردایی مندرس و کلاهی پاره داشت.ارواح به فرمانش بودند و کار پارو زدن را به عهده داشتند در نقوش معابد اتروسک کارون را به صورت شیطانی بال دار نقش کرده اند که در میان مویش تعدادی مار هم وجود دارد و در دستش گرزی دیده می شود. درواقع اقوام اتروسک اورا رب النوع مرگ دانسته اند که کارش کشتن مردم دم مرگ و کشیدن آن ها به جهان زیرین بوده . - م}
را در آن آب های تیره و هراس انگیز می شنید عمو پیتر که لحافی دور خودش پیچیده بود بیرون توی درشکه منتظر بود تا اشلی را به ایستگاه ببرد.
اشلی به آرامی گفت:" خداحافظ" و کلاه سیاه رنگی را که اسکارلت با خدعه از رت گرفته بود برداشت و به طرف در رفت. هنوز دستش به دستگیره بود که برگشت و نگاهی به اسکارلت انداخت نگاه وداع، وداعی طولانی، گویا می خواست تمام نشانه های اندام و چهره اورا با خود ببرد. از میان پرده مه آلود اشک اسکارلت اورا می دید با دردی در دل و بغضی در گلو می دانست که محبوبش قصد مفارقت دارد می خواهد برود از او دور شود از خانه ای که در آن می زیسته دور شود از زندگی او خارج شود شاید برای همیشه بدون اینکه یک کلمه بگوید بدون آنکه اسکارلت آنچه را آرزو داشت بگوید. زمان همچون آب در جوی می گذشت و حالا دیگر خیلی دیر شده بود تلو تلوخوران سرسرا را پیمود و کمربندش را گرفت.
romangram.com | @romangraam