#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_195


ناگهان غمی بزرگ بر چهره اشلی فرو افتاد و گفت:" جدی می گی؟ پس دلم می خواد یک کاری برام بکنی اسکارلت. با کاری که تو برام می کنی دیگه خیالم راحته می تونم با آرامش از اینجا برم"

اسکارلت با شادی پرسید:" چه کاری؟" آماده بود هرکاری که او می خواست انجام دهد.

" اسکارلت قول بده وقتی من نیستم مواظب ملانی باشی ممکنه؟"

" مواظب ملانی؟"

قلبش در ناامیدی تلخی فرورفت. پس آخرین تقاضایش از او این بود. آن هم وقتی که انتظار قول شیرین و زیباتری داشت! خشمی غیرقابل کنترل بر او تاخت. این آخرین لحظات بود لحظات تنهایی او و اشلی. و آنوقت با وجود اینکه ملانی حضور نداشت ولی هنوز سایه اش میان آن دو قرار داشت اشلی چطور می تواند در این زمان وداع نام اورا بر زبان آورد؟ چطور چنین انتظاری دارد؟

اشلی توجهی به ناامیدی شگفت انگیزی که در صورت اسکارلت موج می زد نداشت با اینکه به او می نگریست اما چشمانش با او نبود نگاهش با او نبود. نگاهش از میان او می گذشت و فراتر از او می رفت و بر چیزی دقیق می شد که اسکارلت قادر به دیدنش نبود.

" بله هواشو داشته باش مواظبش باش، او ضعیفه مریضه ولی خودش نمی دونه. خودشو با پرستاری و خیاطی از پا انداخته . و اونقدر بزرگواره که حرفی نمی زنه به روی خودش نمیاره. به جز عمه پیتی عمو پیتر و تو دیگه کسی رو توی این دنیا نداره به جز خانواده بر ( Burr) در ماکون و اونا هم نسبت دوری دارن.عمه پیتی عم یک بچه بیشتر نیست... اسکارلت. و عمو پیتر هم دیگه خیلی پیر شده. ملانی تورو خیلی دوست داره نه بخاطر اینکه تو زن چارلی هستی... بلکه به این خاطر که... خبر برای اینکه تو خودت هستی و اون مثل یک خواهر به تو احساس علاقه می کنه. اسکارلت خیلی می ترسم وقتی فکر می کنم چه بلایی ممکنه سرش بیاد اگه من کشته بشم اون دیگه بی کس میشه قول میدی؟"

اسکارلت دیگر حرفهای اورا نمی شنید تنها این جمله در مغزش نشسته بود حتی آخرین تقاضاهای او را هم نشنیدو چقدر از این جمله ترسید:" اگه من کشته بشم"

هر روز فهرست کشته شدگان را خوانده بود. درحالی که قلبش را در دهانش حس می کرد. می دانست اگر اتفاقی برای اشلی بیفتد دیگر دنیا به پایان می رسد. اما همیشه، همیشه، یکی احساس درونی به او می گفت که اگر تمام ارتش کنفدارسیون نابود شوند اشلی نجات خواهد یافت. اما حالا داشت از چیز وحشتناکی حرف می زد! موای تنش سیخ شد و به خود لرزید ترسی ناشناخته اورا فراگرفته بود که اجازه نمی داد فکر کند نمی توانست با آن بجنگد به هرحال او ایرلندی بود و از نفوذ افکار بد و وحشتناک به شدت می ترسید به خصوص چنین فکری. در این لحظه تمام غم های جهان را در چشمان اشلی می دیدو چنین احساس می کرد که دست مرگ انگشت سرد خود را بر شانه او گذاشته و پایان زندگی را اعلام می کند گویی صدای بانشی را می شنود.

بانشی = ( Banshee) { ( افسانه های ایرلندی) از پریانی است که هنگام مرگ یکی از افراد خانواده زیر پنجره خانه آنها به عزاداری و ناله و گریه می پردازد فقط افراد خانواده می توانند صدای اورا بشنوند. این موجودات بنابر روایات ایرلندی از پریان زیبایی است که نهادی غیر زمینی دارد نظیر این افسانه در میان ساکنان اسکاتلند و به نوعی دیگر در میان سرخپوستان آمریکای جنوبی هم وجود دارد. -م}

" نباید از این حرفها بزنی! نباید از این فکرها بکنی. از مرگ حرف زدن شگون نداره! اوه زود باش دعا بخون!"

romangram.com | @romangraam