#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_165
همون موقع رضا با پیک نیک وارد شد اون رو روشن کرد و جلوی ارسلان گذاشت:
بفرمایین قربان.
نگاه ترسونم رو به ارسلانی دوخته بودم روی زانوهاش نشسته بود و سیم رو روی شعله ی پیک نیک حرکت می داد تا داغ شه.
نگاه خیره ام رو که دید باز هم خنده ای سر داد، با دست آزادش گوشیش رو از جیبش در آورد و سیم رو روی پیک نیک گذاشت و خطاب به رضا گفت:
دست هاش رو باز کن.
رضا به طرفم اومد، پشت صندلی خم شد و با چاقو طناب دست هام رو پاره کرد که گفتم:
التماست می کنم کمکم کن! نذار این کار رو بکنه خواهش می کنم!
با تردید نگاهم کرد و آروم لب زد:
متاسفم، کاری از دست من بر نمی آد.
تسلیم نشدم:
زن داری؟ بچه چی؟ خواهر مادر که داری! اگه این کار رو با اون ها بکنن تو راضی هستی؟ هرچی بخوای بهت می دم فقط کمکم کن!
چیزی نگفت و در حالی که خیره بهم نگاه می کرد سر جای اولش برگشت.
قبل این که بخوامحرکتی بکنم ارسلان به سمتم اومد و وحشیانه مانتوم رو از تنم کند که تقریبا جیغ زدم:
مرتیکه چی کار می کنی؟ ولم کن!
دستت رو بهم نزن.
ارسلان با خشم سیلی محکمی روی گونم خوابوند:
خفه شو دختره ی سرتق، می زنم کار دستت می دما!
با بهت دستم رو روی گونه ی راستم گذاشتم، واقعا من رو زد؟
همون موقع صداش رو شنیدم:
رضا شونه هاش رو نگه دار.
رضا خواست به طرفم بیاد که با تمام قدرتم خودم رو با صندلی بالا و پایین کردم و شروع به جیغ و داد کردم، ارسلان و رضا مات به حرکاتم نگاه می کردند که ارسلان به خودش اومد و خطاب رضا داد کشید:
منتظر چی هستی؟ برو یک کوفتی بیار دهن اینو ببند سرم رفت.
رضا همون طور که گنگ بهم نگاه می کرد از اتاق خارج شد، ارسلان وحشیانه به سمتم اومد و همونطور که بهم بد و بیراه می گفت طناب دور پاهام رو باز می کرد:
دختره ی وحشی، یک درسی بهت بدم تا عمر داری یادت نره!
همون موقع رضا با چسبی که توی دستش بود وارد اتاق شد، خواستم ببینم چی کار می کنه که ارسلان وحشیانه موهام رو چنگ زد و سرم رو عقب کشید:
بگیر دهنشو ببند.
رضا هم بدون مکث چسب رو محکم روی دهنم زد که ارسلان موهام رو ول کرد و محکم هولم داد که پشت روی زمین افتادم.
با دهانی که بسته بود به خاطر درد ناله ی آرومی کردم، هنجره ام گرفته بود و دیگه نایی برای جیغ کشیدن نداشتم.
نگاهم به کفش های قهوه ای رضا بود که جلوی چشم هام بود، اگه از اینجا زنده بیرون می وامدم نمی ذاشتم هیچ کدومشون آب خوش از گلوشون پایین بره!
کاش راستین می ادمد، کاش می اومد و نجاتم می داد.
با حس پاره شدن پشت بلیزم از فکرم خارج شدم و خواستم تو جام نیم خیز شم که ارسلان نذاشت و با فشار محکمی به کمرم من رو وادار کرد سرجام برگردم.
می خواستم داد بزنم، میخواستم بگم چی کار می کنی ولی با این دهان بسته که نمی شد!
چشم هام رو روی هم گذاشتم و فقط به مکالمه هاشون گوش می کردم:
رضا اون سیم رو بیار.
و صدای پای رضا رو شنیدم که احتمالا رفت و سیم رو آورد.
می خواستن چی کار کنن؟ حدس می زدم بخوان با اون سیم تنم رو بسوزونن و خیلی سخت بود که نمی تونستم از خودم دفاع کنم.
نمی تونستم برگردم و ببینم پشت سرم دارن چی کار می کنن و فقط صدای ارسلان رو شنیدم که گفت:
بیا با این گوشی فیلم بگیر، بفرستیم واسه نامزدش، شاید عقلش اومد سرجاش.
romangram.com | @romangraam