#آوا
#آوا_پارت_80


مهتاب حسابی قرمز شد : بله ببخشید


آبادانی : ببخشید فامیل شریف شما


مهتاب : دوستی هستم


آبادانی : خوشبختم با اجازه


اون رفت روی صندلی نشستم به مهتاب خندیدم : تا تو باشی بخواهی به دیگران بخندی


مهتاب : عجب آبروریزی کردم


کلاس بدی عربی بود استاد با حالی داشت و معلوم می شد اطلاعات زیادی داره گفت جزو رو داده تایپ و تکثیری دانشگاه


بعد از کلاس رفتیم جزو رو گرفتیم : استاد خوبیه


مهتاب : آره ولی خدا بهمون رحم کنه


: وای مهتاب چقدر تنبلی


مهتاب : راستی بهت گفتم بابا قبول کرد که فردا شب بریم خواستگاری سروناز


: مامانت چی ؟


مهتاب : قرار شد خود بابا به مامان بگه اومد اومد نیومدم که هیچی


: فکر می کنی بیاد


مهتاب : آره بابا برای اینکه بگه منم هستم حتماً میاد .


کلاس بعدی تشکیل نشد چون استاد نیومد برای همین با مهتاب تا کتاب خونه دانشگاه رفتم تا در مورد درس استاد مرتضوی ببینم موضوعی پیدا می کنم یا نه خوشبختانه یک کتاب پیدا کردم


مهتاب : آوا تو رو خدا زیاد سختش نکن باشه


: بی انصاف تو که همیشه میگفتی بهتر از معلم ها درس میدم


مهتاب : آره ولی حالا که اون سخت نمیگیره تو سخت نگیر دیگه


: چشم عزیزم


رفتیم خونه شروع کردم به خوندن کتاب چند صفحه بیشتر نبود ولی واقعاً موضوع رو روشن می کرد و معلوم می شد این درس چی می خواهد بگه جاهای که مهم بود و یادداشت کردم تا همون ها رو بخونم .


آوا بلند شو بریم لباس تو بگیر پس فردا عروسی خواهرت

romangram.com | @romangraam