#آوا
#آوا_پارت_64
مهتاب : من لباس خوب می خواهم
: باشه
مهتاب : اصلاً بیا بریم خرید
: می خواهی لباس بخری
مهتاب : آره
مهتاب با باباش تماس گرفت تا بهش پول بده باباشم قول داد سریع براش کارت به کارت بکنه با مهتاب رفتیم خرید و دنبال لباسی گشتیم که بهش بیاد چون یکم تپل بود باید لباسی می گرفت که کوچک تر دیده بشه برای همین یک کت و دامن خیلی شیک پیدا کردیم و واقعاً بهش می اومد و خیلی جمع و جور تر دیده می شد . وقتی اومدیم خونه ساعت نه بود گلم برای فردا سفارش داده بودیم همه چیز آماده بود . شب قرار شد زودتر بخوابیم تا زود بلند شیم و به کارهامون برسیم .
مهتاب : آوا خوشحالی که فریبرز می بینی
: نمی تونم بگم نه
مهتاب : بهم میان ها
: کوتاه بیا مهتاب دختر خاله اش قرار باهاش ازدواج کنه پس عشق من به اون بی ثمر
مهتاب : الهی بمیرم
: بگیر بخواب مهتاب احساسم و قلقلک نکن
مهتاب : چشم
صبح بیدار شدیم و تا بعدازظهر به خودمون رسیدیم . حسابی خوشگل کرده بودم دلم می خواست به چشم فریبرز خیلی قشنگ بیام .
مهتابم خیلی ناز شده بود دیگه نذاشتم زیاد آرایش کنه ، یک کم و خیلی ساده خیلی خوشگل تر شده بود . علی اومد دنبالمون وقتی سوار شدیم به هر دو نگاه کرد : اوه چه خانم های زیبایی
مهتاب : چشممون نکنی
علی : دست شما درد نکنه
خندیدم : علی باید سر راه گل و بگیریم
علی : باشه بریم
جلوی گل فروشی نگه داشت ، خودش رفت سبد گل و تحویل گرفت خیلی خوشگل شده بود
علی سوار شد : خیلی خوشگل درست کرده
مهتاب : سلیقه ما بوده که خوشگل شده
romangram.com | @romangraam