#آوا
#آوا_پارت_62



فریبرز : نه حتماً بیا خیلی خوشحال میشم ببیمت


: ممنون ، لطف داری


مهتاب داشت قر می داد و می رقصید


فریبرز : خوب کاری نداری


: نه قربانت خداحافظ


مهتاب : آخ جون مهمونی جور شد حالا باید بریم خرید


: مهتاب یک زنگ بزن به علی ببین موضوع چیه نکنه تولد باشه من و تو دست خالی بریم


مهتاب : اه راست میگی ها


مهتاب با علی تماس گرفت منم رفتم توی آشپزخونه تا نون در بیارم خوشبختانه مامان برای بالا هم وسایلی خریده بود که من راحت باشم .


مهتاب اومد : نه فقط یک مهمونی همین طوری


: پس باید بریم گل سفارش بدیم


مهتاب : آره یک گل خیلی قشنگ ، علی گفت مهمونی فریبرز مثل مال ما نیست ها


: یعنی چی


مهتاب : یعنی خیلی با کلاسند


: خوب پس باید یک لباس شیک بپوشیم


مهتاب : تو اول به مامانت زنگ بزن بعد


گوشی رو برداشتم : سلام مامانی


مامان : آوا چی شده جایی می خواهی بری


: چقدر تو زرنگی مامان


مامان : خوب کجا به سلامتی


: مامان فردا شب فریبرز من و دعوت کرده مهمونی



romangram.com | @romangraam