#آوا
#آوا_پارت_177
کوروش لبخندی زد انگشتش و بوسید ، گذاشت روی لبم بعد رفت بیرون
خداجون باید با این چکار کنم ، جلوی آینه ایستادم : لعنتی
سیزده روز عید و اونجا بودم کوروش زیاد دو رو بر نمی اومد و من خیلی راحت بودم . وقتی برگشتم خونه رفتم بالا و جیغ زدم اولین کسی که خودش و رسوند بالا کوروش بود : چی شده آوا
اخ جون پیانو
کوروش : دیوونه ترسوندیم
مامان و دکتر اومدند
مامان : خوب بالاخره مثل اینکه پدرجون قبول کرده سه دست و باخته
مامان و بغل کردم و از پله ها رفتم پایین پدرجون بغل کردم زدم زیر گریه اونم نازم می کرد : الهی فدای تو دختر نازم برم
مادرجون : دیدی مرد هی بهت می گفتم زود تر بگیر .
پدرجون خندید : سه دستش و که نبرد دلم براش سوخت
وسط گریه خندیدم : پدرجون
با پدرجون و مادرجون رفتیم بالا : خیلی ناز مرسی مرسی
پدرجون : خوب حالا یک چیزی بزن حال کنیم
: مگه کوک
پدرجون : آره عزیزم کوک
نشستم پشت پیانو و شروع کردم به زدن با چنان اشتیاقی می زدم که خدا می دونه یک لحظه که چشمم و باز کردم کوروش دیدم ، توی چشم هاش اشک جمع شده بود سریع رفت پایین ، منم آهنگ تموم کردم همه برام دست زدند
دکتر : معرکه بود
مامان بغلم کرد بوسیدم : بهتر بری با کوروش حرف بزنی
: مامان
مامان لبش و گاز گرفت و دستم برگردوند و حلقه رو نشونم داد
: فقط عیدی
romangram.com | @romangraam