#آوا
#آوا_پارت_176


موقع سال تحویل همه کنار هم دور یک میز نشستیم . سال نو شد ، از خدا خواستم کمکم کنه تا راحت زندگی کنم .


مامان و دکتر بوسیدم و با کوروش ام مجبوری رو بوسی کردم


دکتر و مامان به من یک گردنبند خیلی قشنگ دادند . به کوروش ام یکی مثل مال من دادند . هر دو پلاک داشت که اول اسم هر کدوممون بود . خیلی تشکر کردم . منم برای دکتر یک ساعت خریده بودم به مامانم یک شال دادم به کوروش یک پیراهن دادم .


کوروش به مامان و دکتر یک کتاب پزشکی داد ، که خیلی گرون بود . مامان و دکتر ازش خیلی تشکر کردند کوروش به من هیچی نداد با این کارش خوشحالم کرد .


رفتم توی اتاقم دیدم در می زنند : بیا تو


از دیدن کوروش شوکه شدم : کاری داری کوروش


کوروش اومد کنارم نشست : آره


زنجیرم و باز کرد مال خودشم همین طور ، مال خودش و انداخت گردن من و مال من و انداخت گردن خودش


: یک اجازه ای چیزی ...


کوروش دستش و گذاشت روی لبم : هیچی نگو باشه از توی جیبش یک جعبه در آورد و باز کرد یک حلقه خیلی قشنگ توش بود


: به چه مناسبت قرار این و به من بدی


کوروش : هر طور که خودت دوست داری


: ببین کوروش من و تو اصلاً نمی تونیم با هم خوشبخت بشیم


کوروش : چرا نمی تونیم ؟


: من و دیدی ، می دونی چطوری می گردم و با دیگران رفتار می کنم ، می دونم برای تو تحملش سخته


کوروش : من قبول دارم


: الآن میگی


کوروش : باور کن قبول دارم آوا می خواهم همین طوری باشی


: بعد خسته میشی


کوروش : باور کن خسته نمیشم


: کوروش لج نکن


کوروش دستم و گرفت : باشه این فقط عیدی نه چیز دیگه ، حلقه رو تو دست راستم کرد و گونه ام و بوسید : مرسی کوروش

romangram.com | @romangraam