#آوا
#آوا_پارت_173
کوروش : هیچی تو اگه دراز نمیکشی بیا اینجا من اونجا دراز بکشم
: باشه بیا
صدای زنگ اومد غذا آوردند کوروش خوابش برده بود . رفتم غذا رو تحویل گرفتم و اومدم بالا : کجا رفتی آوا
: رفتم غذا رو گرفتم
کوروش : من و صدا می زدی
: دیدم خوابی
کوروش : چه ترسیدم
: چرا ؟
کوروش : خواب بدی دیدم .
: پاشو بیا غذا بخور
کوروش اومد نشست هی خمیازه می کشید : وای کوروش خمیازه نکش
کوروش : به خدا دست خودم نیست خیلی خوابم میاد .
ناهار و خوردیم کوروش رفت روی مبل دراز کشید : اگه می خواهی بخوابی برو تو اتاق من دارم فیلم نگاه می کنم
کوروش : ایراد نداره
: نه برو
کوروش رفت توی اتاق و من یک پتو آوردم و جلوی تلویزیون خوابیدم . با نوازش دستی بیدار شدم : سلام مامان
مامان : چرا مراقب نبودی آوا
: چی شده ؟
مامان : سرما خوردی هزار بار بهت گفتم موها تو خشک کن .
بلند شدم نشستم : ساعت چنده
مامان : یازده است عزیزم
: مامان بزار بخوابم
romangram.com | @romangraam