#آوا
#آوا_پارت_150
دایی خندید : کوروش جان نشد این دو تا به هم برسند دعوا نشه ها اصلاً امکان نداره وای وقتی مصلحت باشه آنچنان با هم کنار میان که هیچکس به گرد پاشون نمی رسه
: دایی ، صبا جون اشتباه کرد . می دونست که من و شایان چکار می کنیم نباید ما رو دعوت می کرد
شایان خندید : چه فکر کردی کار من بود نه مامان
: جون من شایان
شایان : به جان تو
: پس نتونست صبا جون برنامه رو کنسل کنه و گرنه می کرد
دایی : این چه حرفیه
خندیدم و دایی : از دست شما دو تا
موقع ناهار زن دایی می خواست یک طوری بشینیم که شایان کنار دختر بزرگ بیفته . اصلاً اسم هاشون نمی دونستم . از شانس بد زن دایی من رو به روی شایان افتادم کوروشم کنارم من بود اصلاً راضی نبودم که اون کنارم باشه . حالا که می دونستم اون به من چه احساسی داره ازش بدم می اومد .
غذا کشیدم شایان : چیزی می خواهی آوا
: آره سالاد
شایان سالاد و به من داد صبا جون کنار شایان بود نمی دونم چی بهش گفت که شایان خندید و حرفی نزد . شایان همش دور و بر من بود تا وقتی که اونها رفتند بعد : آخش راحت شدم ، پاشو آوا جا بده منزل عوض کن
: خیلی خائنی شایان
شایان : نمی دونی چقدر سختم بود که توی این مدت تحملت کردم راستی پول عکسم میدی
: پاشو گمشو اونطرف می خواهم پیش داداشم بشینم
شایان : بیچاره کوروش گیر کی افتاده
صبا جون ناراحت اومد نشست دایی ام کنارش
کوروش : من راضی ام همچین خواهری دارم
به صورت کوروش نگاه کردم و اون به من لبخند زد منم جواب لبخندش و دادم
: خنک شدی
شایان : بیچاره چاره ای نداره مجبور بگه آوا خوبه و گرنه من می دونم تو چی مارمولکی هستی
مامان : شایان به دخترم نگو مارمولک
romangram.com | @romangraam