#آوا
#آوا_پارت_149
: چرا هستی
کوروش : برو سوال کن اگه بهت نگفتند من برادر تو نیستم من یکی مثل شایانم ، مثل مهردادم و خیلی های دیگه
: خودت داری میگی مثل اینها ، اینها برای من مثل برادرند می فهمی تو هم برای من فقط همین نه چیز دیگه پس بهتر دیگه به این موضوع های مسخره فکر نکنی
از کنارش گذشتم رفتم توی حال حسابی بهم ریخته بودم کمی خودم و جمع جور کردم روی مبل نشستم کوروش اومد کنارم نشست
دایی داشت حرف می زد ، شایان اومد رو لبه مبل نشست : آوا انجام میدی دیگه نه ؟
: آره ، خاطرت جمع
شایان که هیچ وقت ازم خواهش نمی کرد معلوم بود خیلی بهش فشار اومده که حاضر شده به من التماس کنه .
: شایان آهنگ جدید توی گوشیت نداری
شایان : چرا راستی می خواستم نشونت بدم
بزرگتر ها داشتند حرف می زدند ولی صبا جون تمام حواسش به من و شایان بود پسری هم که همراه اونها بود به ما نگاه می کرد .
: کوروش برو یکم اونطرف تر
کوروش خودش و کمی جمع کرد و من رفتم کنارش و شایان اومد نشست . شایان گوشیش و در آورد : این عکس نگاه کن
: چه نازه
کوروش سرش و آورد جلو دید یک الاغ که زبون در میاره لبخندی زد .
دستش و انداخت پشت من طوری که من دیگه کاملاً تو بغلش بودم اصلاً دوست نداشتم ولی نمی شد کاری کرد .
بعد از حرف دایی همه داشتند حرف می زدند پدرجون و دکتر و پدر اون خانواده داشتند با هم حرف می زدند دایی اومد پشت سر ما : شما ها دارید چکار می کنید
برگشتم : دایی ببین چه نازه
دایی سرش و آورد پایین : هر دو تون امشب از دست صبا کتک می خورین
شایان : خودش می خواست من که گفتم نه
دایی سرش و تکون داد : برای همین سگ و گربه با هم دوست شدن دیگه نه ؟
خندیدم : دایی خیلی بدی
romangram.com | @romangraam