#آوا
#آوا_پارت_147
شایان : اون کیه ؟
: پسر عموی مهتاب
شایان : می دونی آوا وقتی تو ازدواج کنی تازه اول جنگ شوهرت با خاطرخواهات .
از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت مامان : ببین این عکسی که گفتم با شایان گرفتم
آزیتا : کی گرفتی ؟
روز عروسی تو که رفتم آتلیه شایان باهام بود آقا گفت بیا با هم عکس بگیرید ما هم حرفش و شهید نکردیم و گرفتیم .
دیدم کوروش معذب نشسته : کت تو بده بزنم سر جالباسی
کوروش : نه خوب
: خوب چرا خود تو آزار میدی ، بده ببرم
کوروش بلند شد کتش و داد به من بردم ، برگشتم تو حال فقط کنار کوروش خالی بود کنارش نشستم . صبا جون اومد وقتی عکس من و شایان و دید می خواست سکته کنه : شایان این عکس اینجا چکار می کنه ؟
شایان : مال آوا است برای اونم زدم دیگه
شایان عکس آورد طرف من : بیا آوا جمع کن خراب نشه به جای عکس قبلی این و بزار
: باشه
کوروش : میشه ببینم ؟
: آره بیا ببین
کوروش : قشنگ افتادین
: این کوچک شایان یک بزرگش و زده توی اتاقش
صبا جون فقط حرص می خورد
: می خواهی ببینی
کوروش : حالا باشه
دست کوروش گرفتم بیا بریم : شایان یک لحظه میرم توی اتاقت
شایان : باشه بزار خودمم بیام
romangram.com | @romangraam