#آوا
#آوا_پارت_144

کوروش سرش و انداخت پایین : به خدا آوا غافل گیر شدم


: ندیدی تو رو برد یک جای خلوت


کوروش : به خدا آوا اصلاً فکر نمیکردم این کار رو بکنه ، فکر نمی کردم اینقدر گستاخ باشه


: من بهت چی گفتم ، نگفتم من هیچ وقت از حربه اون استفاده نمی کنم .


کوروش : به خدا آوا به جون مامانم نمی دونستم اصلاً هنوز باورم نمیشه ، دختر همچین کاری کرده باشه


: نیکی بود دیگه


کوروش : همه فهمیدن


: اون کسایی که باهاش بودند بله


کوروش برگشت سمت من : آوا می بخشیم


: به من مربوط نیست کوروش ، خودت باید خود تو ببخشی


کوروش : تو اگه من و ببخشی راحت تر می تونم خودم و ببخشم


: بهتر از مهتاب عذرخواهی کنی نه از من


کوروش : مگه اونم فهمید


: بله اون رژ قرمز کنار لبتون گویای همه چیز بود


کوروش زد کنار خیابون سرش و گذاشت روی فرمون می دونستم دارم زیاد روی می کنم ولی براش لازم بود تا دیگه به من گیرنده


: می دونی از چی ناراحت شدم کوروش


کوروش به من نگاهی کرد : چی ؟


: از این که برای من جانماز آب میکشی ، این لباس در شان تو نیست ، این چیه پوشیدی ، بعد خودت همچین افتضاحی به بار میاری


کوروش : آره حق داری هر چی بگی حق داری ، حالا من می بخشی


: اگه با بخشیدن من مشکل تو حل میشه باشه بخشیدمت


کوروش : یعنی یادت میره ؟


: آره سعی می کنم یادم بره


romangram.com | @romangraam