#آوا
#آوا_پارت_139


: مهتاب خسته شدم


مهتاب : بیا دیگه


انوش اومد سمت ما : مهتاب میای برقصیم


مهتاب به من نگاهی کرد : برو مهتاب جون منم یکم استراحت می کنم .


دستم و زیر موهام کردم و تکونی دادم تا کمی گردنم خنک بشه کوروش بهم نگاه کرد : می خواهی برات آب بریزم


: آخ آره دستت درد نکنه


کوروش آب برام ریخت خوردم : مرسی کوروش جون


دختر به من نگاهی کرد و پشت چشمی ناز کرد همون موقع سام اومد : آوا بلند شو بیا بریم وسط


: نه سام خسته شدم


سام : اره دیگه حالا هی ناز بیار


: باور کن نمی تونم ، یکم استراحت کنم بعد میام


سام : باشه یکی طلبت


: وای ترسیدم


مهتاب اومد : چطوری پسر عمو کوچولو


سام : مهتاب باز این طوری حرف زدی ، خوب من همش دو سال ازتون کوچکترم ها


مهتاب : الهی فدای تو بشم این آوا نیومد باهات برقص


سام : نه خودش و لوس می کنه


: سام خوبه از اون موقع دارم می رقصم


سام : حالا این یکی رو هم بیا بعد دیگه مثل پیرزن ها بشین


مهتاب : پاشو پسر عموم و اذیت نکن .


خندیدم بلند شدم : با اجازه


با سام رفتم وسط و شروع کردیم به رقصیدن . چشمم جای میز کوروش بود می خواستم بدون نیکی می خواهد چکار کنه ، مهتاب زیاد ازش تعریف کرده بود . آهنگ که تموم شد : سام بسته دیگه باور کن نمی تونم

romangram.com | @romangraam