#آوا
#آوا_پارت_138

: پدر مادرتون چه کاره بود


انوش : خوب نظامی


: پدر مهتاب چکار است


انوش : فهمیدم منظورتون چیه ؟


: خوشحالم که می فهمی


انوش خیلی ناراحت بلند شد : خیلی ممنونم آوا جان لطف کردی


: من خیلی متاسفم


انوش سرش تکون داد و رفت ، کوروش : دلش و خیلی بد شکستی


: چکار می کردم مجبور بودم


کوروش : چرا مهتاب بهش نگفت


: مهتاب بهش گفته دیدی که خودش می خواست با من حرف بزنه


مهتاب اومد : چی شد آوا


: بمیری که حال من و تو عروسی علی گرفتی


مهتاب بوسیدم : پس تو تونستی راضیش کنی


: می دونی از آخر نفرین اینا میگیره من بدبخت میشم


کوروش لبخندی زد ، مهتاب من بجاش هر دقیقه برات دعا می کنم تا نفرینشون خنثی بشه


: لطف می کنی


بیشتر مهمون ها اومده بودن صدای آهنگ بلند بود مهتاب اومد دستم و گرفت با هم رفتیم وسط . سروناز خیلی خوشگل شده بود واقعاً نمی شد حدس زد این همون سرونازی که من تو خونه علی دیده بودم باشه .


خسته شدم و اومدم نشستم دیدم کوروش هم با یک دختر اومد ، دختر به من نگاهی کرد سرم و براش تکون دادم ، مهتاب اومد : آوا


چشمش افتاد به دختر : خوبی نیکی


دختر نازی آورد : مرسی مهتاب جون


مهتاب : آوا بلند شو دیگه


romangram.com | @romangraam