#آوا
#آوا_پارت_133
پدرجون بوسم کرد برای یک لحظه چشمم افتاد به کوروش که دیدم داره می خنده
پدرجون : خوب حریف می طلبم
دکتر نشست و با پدرجون بازی کرد و باخت .
پدرجون که داشت کرکری می خوند : بعد نبود
: کوروش بیا بازی کن
کوروش : من اونقدر بلد نیستم
: بیا من کمکت می کنم
پدر جون : اصلاً فقط باید خودش بازی کنه
مازیار : من بازی می کنم .
کوروش کنارم من نشست صدای زنگ اومد شادمهر و آزیتا بودند ، همه بلند شدند من نشسته بودم : سلام آزیتا اومد طرفم و زد کف دستم : خوبی خواهر کوچک
: اره خوبم تو خوبی ، سلام شادمهر
شادمهر اومد سمت : سلام آوا چه خبر می بینم که باز دارین شطرنج بازی می کنید بالاخره به دو رسیدی یا نه
: نه شادمهر فایده نداره
شادمهر اومد پشت سر من روی مبل نشست کوروش : پشت ما چرا نشستی
: ببخشید پشتم بهت
شادمهر : راحت باشید .
مازیار داشت فکر می کرد مامان صدام کرد : آوا بیا
تا اومد بلند شدم پام پیچ خورد افتادم تو بغل کوروش : ببخشید
کوروش : خوبی ؟
: آره نمی دونم چی شد
کوروش : می خواهی بشین من برم
: نه می تونم
romangram.com | @romangraam