#ارباب_تاریکی_پارت_90
اخمی به چهره نشاندم:
_ همیشه عادت داری سرتو بندازی پایین بیای تو؟ اونم توی اتاق یه پسر؟ نمی گی شاید من شرایط درستی نداشتم؟
به آنی گونه های برجسته اش رنگ گرفت و سرخ شد طوری که حتی در این اتاق تاریک هم مشخص بود. سریع سرش را بیرون برد و در را بست. نتوانستم خنده ام را نگه دارم
_چه عجب ما خجالت کشیدن شمارو دیدیم!
صدایش ضعیف به گوش رسید اما حرصش را احساس کردم:
_ بی چشم و رو!
لب هایم را روی هم فشار دادم و پیراهنم را پوشیدم.
تقصیر خودش بود که با یک پسر در افتاد، چه دکتر باشی چه قاتل و چه مردی که حقایق تلخی را فهمیده باشد٬ باز هم شیطان کوچکی در وجودت داری که بهانه دستت بدهد تا سر به سر دختری بگذاری.
کاغذ را داخل جیب شلوارم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. پریناز کمی جلو تر با سری افتاده به میله های حفاظ تکیه زده بود و با نوک کفش روی زمین خط می کشید. دست های فرو رفته در جیب لباسش و قیافهی متفکرش او را دقیقا شبیه دختر بچه ها کرده بود.
بی توجه به او حرکت کردم و از پله ها پایین رفتم:
_ چی کار داشتی خانم متجاوز به حریم خصوصی؟
صدای قدم هایش نشان داد که دنبالم راه افتاده:
_ می خواستم حالت رو بپرسم.
صدایش خجالت زده و خیلی آرام بود؛ در کمال تعجب دیدن این دختر نصف خستگیم را از تن به در کرده بود و حالا به نظر می رسید وقت خوبی برای کوتاه کردن زبانش باشد.
_تو اتاق چند تا پسر تا حالا این طوری رفتی؟
شانه به شانه شده بودیم و از گوشهی چشم لب گزیدنش را دیدم. گونه هایش هنوز سرخ بود.
در حالی که با انگشتان دستش بازی می کرد گفت:
_ اولین بارم بود، اینطوری نگو!
لبخندم را خوردم و دستوری گفتم: _آخرین بارتم هست! در ضمن حال منم خوبه زخمم خیلی مهم نبود.
بهزاد دروغ گو همین حالا هم می توانستم تیر کشیدن و سوزش عضلات شانه ام را حس کنم.
از آخرین پله پایین آمدیم و مستقیم به سمت نشیمن شلوغ رفتیم.
در جنگی با عقل و دلم بالاخره دلم پیروز شد:
_ از پریناز چه خبر؟ حالش خوبه؟
دوست داشتم بپرسم زخم زانویش چه طور است اما دیدن نگاه شیطنت بار پریسا و چهره ای که اثری از خجالت در آن نبود منصرفم کرد.
پریسا: آره خوبه، اونم احوالت رو پرسید.
قلبم یک لحظه نزد و بعد پر قدرت تر از قبل به تپیدن ادامه داد.
لبخندی که سعی داشت روی لبم بنشیند را عقب راندم؛ همن الان داشتم می رفتم که ریاست یک گروه آدم کش را از آن خودم کنم. فکر کردن به نگرانی یک زن برای مردی در شرایط من خیلی احمقانه به نظر می رسید.
با رسیدن به نشیمن آرش زود تر از بقیه نطق کرد:
_ غافلگیر نشدی داداش؟
نیم نگاهی به پریسا انداختم که سعی می کرد خجالت زده نباشد: نه اتفاقا، انتظار داشتم بیاد!
آرش موشکافانه ابرو بالا انداخت و چشم هایش را ریز کرد.
romangram.com | @romangram_com