#ارباب_تاریکی_پارت_89


از آخرین پله بالا آمدم که نگاهم به در اتاق پریناز افتاد. صاف ایستادم و تمام قسمت های در چوبی را از نظر گذراندم.

پریناز چه حالی می شد اگر درباره‌ی شاهین واقعی می شنید؟

اصلا باید می شنید؟

حتی به مهرداد هم توضیح ندادم که از کجا و چه طور این چیزها را فهمیده ام، برادرم خواسته بود فیلم فقط به دست من برسد پس حتما دلیلی برای این کارش داشته دلیلی که احتمالا در آینده مشخص می شد.

سرم را دوباره پایین انداختم و وارد اتاقم شدم.

مثل دفعه‌ی قبل در را قفل نکردم خداروشکر در این خانه به غیر از پریسا بقیه حریم شخصی را رعایت می کردند.

لپ تاپ را از روی تخت برداشتم و روی میز مطالعه ‌ی کوچک اتاق گذاشتم. صندلی تازه اضافه شده به دکوراسیون را عقب کشیدم و رویش نشستم؛ بعد از تنظیم فاصله‌ی صندلی با میز لپ تاپ را روشن کردم و مستقیم به سمت فایل پی دی اف اهدایی شاهین رفتم.

خیلی وقت نداشتم و این را حس ششمم به من می گفت مهرداد نمی توانست تا ابد از من مراقبت کند بنابراین مجبود بودم قبل از اینکه کار از کار بگذرد خودم وارد عمل شوم.

روی اطلاعات باند شکارچیان شب متوقف شدم، وقت برای مطالعه‌ی بقیه زیاد بود و من فعلا با این یکی کار داشتم.

بعد از رییس معاونی قرار داشت و بعد معاون مقامی به نام سرجوخه.

این سه عنوان مقام های اصلی بودند و بعد از سرجوخه مستقیم به افراد باند می رسیدیم.

پایین تر از جدول مقامات، توضیحاتی قرار داشت که بیشتر از قبل قلبم را به درد آورد!

طبق قانون باند، برای عوض شدن رییس فقط یک راه وجود داشت و آن هم کشتن رییس قبلی بود و آخرین بار این کار توسط شاهین انجام شده بود!

لحظه ای به دیوار روبرویم خیره شدم ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم که برادری به این نام دارم.

دوباره مشغول خواندن بقیه‌ی اطلاعات شدم؛ این طور که به نظر می رسید اطلاعات این گروه کامل تر از بقیه است و می شد دلیلش را هم فهمید. بر خلاف بقیه‌ی باند ها فعالیت این گروه تنها مربوط به قل می شد. نه خبر از قاچاق اسلحه بود نه فروش مواد!

کاملا شانسی چند برگه کاغذ سفید از داخل کشوی میز پیدا کردم و روی یکی، موقعیت هفت قرارگاه شبانه را نوشتم تایم فعالیت از دوازده تا چهار صبح بود و در تمام این مدت نیروها در کشیک کامل بودند طبق این نوشته، در هر قرار گاه چهار نفر نگهبانی می دادند.

کاغذ را دوتا کردم و روی لپ تاپ خاموش گذاشتم. کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت کمد رفتم درش را باز کردم. از بین تمام این لباس ها هیچ کدام مناسب بیرون ماندن در این ساعت از شب نبود به خصوص که دو روز دیگر اول پاییز بود و شب ها هوا سرد تر شده بود.

به ناچار پیراهن طوسی رنگی از داخل کمد بیرون آوردم و روی تخت پرت کردم.

با هر حرکت دستم شانه و پشت گردنم به شدت درد می گرفت دفعه‌ی قبلی هم زخمی مشابه همین و در ناحیه ای نزدیک داشتم و هفت روز بی هوش ماندم اما حالا حتی به دردش هم توجهی نمی کردم، انگار با خودم سر جنگ داشتم!

صدایی در ذهنم گفت

هرچه بادا باد!

پیراهن را از روی تخت برداشتم و زمزمه کردم:

_ هر چه بادا باد!

اخی گفتم و یک دستم را داخل آستین لباس کردم که در اتاق باز شد.

_ بهزاد!

سریع برگشتم و پریسایی را دیدم که دستش روی دستگیره خشک شده بود و نگاه خودش روی بالا تنه‌ی لخت من در گردش بود. بدن عضلانی نداشتم اما خب، بدک نبودم.

گلویم را صاف کردم که به خودش آمد.

روی گونه اش کوبید و هول زده گفت:

_ وای خاک به سرم!

ناخودآگاه به یاد حرکات امروز صبح آرش افتادم؛ چه قدر شبیه پریسا این کار را کرد!


romangram.com | @romangram_com