#ارباب_تاریکی_پارت_79


گوشه‌ی لبم کمی بالا رفت:

_تنها نبودم پریناز بود.

دستش که دور کمرم حلقه شده بود سفت تر شد:

_ منظورم بدون محافظته!

_من بچم؟

لبخندش محو شد و اخمی روی صورتش نشست:

_ تو زیادی بزرگی؛ آدمای بزرگ دشمن زیاد دارن.

چشم هایم را کامل باز کردم تا ببینم این حرفش تعریف بوده یا تمسخر اما چیزی دستگیرم نشد. دوباره به همان مهرداد بی احساس و خشک تبدیل شده بود.

با کمک او روی تخت دراز کشیدم. نگاه اجمالی به کل اتاق به من فهماند که دوباره داخل اتاق خودم در خانه‌ی عارف هستم. ناخوداگاه به یاد پنجره‌ی اتاق پریناز افتادم.

شتاب زده روی تخت نشستم: _پریناز!

چشم های قهوه ایش را در حدقه چرخاند: پیش رفقاشه، خبر پیدا شدنش توسط پلیس توی اخبارا پیچیده. و البته خبر زخمی شدن قاتل خطرناکی بنام دکتر نامدار!

از روی تخت بلند شد و به سمت در اتاق رفت؛ با تمسخر ادامه داد:

_نمی دونی چه قدر برای خودشون ذوق کردن که تونستند تورو زخمی کنند جالب ترش اینه که گفتن هرجا کسی رو با مشخصات تو دیدن خبر بدن.

حالا انگار چه فردمهمی بودم! زخمی کردن یه پزشک که تا به حال اسلحه بدست نگرفته بود، این همه هارت و پورت نداشت!

با فکر به زانوی زخمی پریناز صدایم اوج گرفت:

_زانوش زخمی شده بود چیزیش نشده؟ حالش خوبه؟

در حالی که دستش روی دستگیره‌ی اتاق بود به این سمت برگشت و لنگه ای از ابروهایش را بالا انداخت.

تازه فهمیدم چه سوتی بزرگی دادم! مهرداد قبلا درمورد این دختر به من اخطار داده بود.

_گمون کنم خودت فهمیدی بند رو آب دادی، حالش خوبه آقای دکتر. تو به فکر خودت باش بگیر بخواب تا زحمتای من رو به باد ندادی!

پوزخندی زد و با منظور ادامه داد: _البته اگه نخوای برای معاینه کردن اون خودت رو به پلیس تحویل بدی!

نا محسوس لب پایینم را از داخل گزیدم و بعد از چند ثانیه با بیرون رفتن مهرداد ارتباط نگاهمان قطع شد.

روی تخت دراز کشیدم و به نقش آفتابی که از پنجره‌ی قدی داخل اتاق افتاده بود نگاه کردم.

دیشب عجب شبی بود!

چشم های گریان پریناز، به خاطر من غمگین بود یا از درد عذاب می کشید؟

اصلا این دختر به من فکر می کرد؟

نفسم را با حرص بیرون دادم و خودم را لعنت کردم؛ چرا باید به آدمی مثل من فکر کند که حتی لباس های تنش هم متعلق به خودش نیست؟

نگاهی به خودم انداختم و دیدم بالاتنه ام لخت است! در این مدت کوتاه عادت داشتم از خانه بیرون بروم و زخمی شوم و با کمک یک نفر دوباره به خانه برگردم و لخت و زخمی روی تخت بخوابم؛ این باند های استریل هم که دیگر رفیقم شده بودند. کمی اغراق بود اما در کل عمرم این قدر از باند و بتادین روی تنم استفاده نشده بود!

تقه ای به در اتاق خورد. نیم خیز شدم و نگاهی به سر و وضع خودم انداختم و فاصله‌ی کمد تا تخت را تخمین زدم.

_کیه؟

_آرشم.


romangram.com | @romangram_com