#ارباب_تاریکی_پارت_78

گرمی اشک را روی گونه ی راستم حس کردم. گرمای سوزاننده تری آشک را از صورتم زدود.

_از آدم ترسو خوشم نمیاد این رو که می دونی!

قطرات روان روی صورتم شدت گرفتند صدایش خشمگین و بلند شد:

_ مگه نمی گم گریه نکن؟

اما من دست خودم نبود، در ذهنم تکرار می کردم که نباید گریه کنم اما نمی توانستم.

_گریه نکن، گریه نکن.

با ضرب سیلی پر قدرتش روی زمین افتادیم. گریه ام از درد و سوزش صورتم شدت گرفت و کار او شروع شد.

صورتم مدام می سوخت و درد می گرفت حس می کردم فکم جا به جا شده؛ کسی از پشت سرم جیغ می زد و التماس می کرد مرا کتک نزند اما او ولم نمی کرد.

دستم را حفظ سرم کردم و در خودم جمع شدم؛ کتک زدنش تمام شده بود من زنده بودم گفته بود روی مرا می کشد. امروز هم نتوانست این کار را انجام دهد، اما آیا دوست داشتم زنده بمانم؟

بدنم گر گرفته بود و داغ بود؛ پشت شانه ام می سوخت و درد می کرد.

امروز هم نمردم، هنوز زنده بودم. بی اختیار شروع کردم به خندیدن!

با صدای بلند قهقهه می زدم و خوش حال بودم که هنوز زنده ام ولی برایم عجیب بود که چرا همزمان گریه می کنم؟

شانه هایم اسیر دست های پرقدرتش شد و به زور او که چانه ام را گرفته بود سرم را بالا آوردم. نگاهم در چشمانش گره خورد. این چشم ها چرا اینقدر از من نفرت داشتند.

_ چرا می خندی؟ دیوونه شدی؟ با توام نخند، نخند.

درد شانه ام بیشتر شد و شدت اشک هایم بیشتر از خنده هایم، او دوباره به من سیلی زد. این بار به جرم خندیدن! )

_بهزاد، بهزاد.

بهزاد چه کسی بود؟ من بودم؟ آن بچه چه کسی بود؟ یک بازنده‌ی ترسو؟ من بودم؟ نبودم؟

_بهزاد، داداش چشمات رو باز کن بهزاد!

گرمم بود اما نه به اندازه‌ی وقتی که آن تراژدی را می دیدم. درد داشتم و سوزش نمی توانستم نفس بکشم؛ صدای خنده‌ خودم را می شنیدم اما نم یتوانستم نفس بکشم داشتم خفه می شدم هوایی نبود!

_بهزاد!

هوا را با ولع بلعیدم و چشم هایم را باز کردم.

دستم دور گلویم پیچید و شروع به سرفه کردم. کسی کمک کرد بتوانم بنشینم و نفس بکشم. سرم از بی حالی و خستگی روی شانه‌ی فرد تکیه گاهم افتاد و پلک هایم بسته شد.

_بهزاد؟

صدایش از فریاد کشیدن اسم من، خشدار شده بود.

بی رمق بین پلک هایم فاصله انداختم و به تصویر تار مهرداد زل زدم. طبق معمول او تکیه گاهم شده بود و سرم روی شانه اش بود.

لبخند غمگینی زد:

_خوبی؟

برای اولین بار توی زندگیم وانمود نکردم که همه چیز عالی است

_درد دارم.

غم لبخندش بیشتر شد:

_ زخمی شدی تقصیر من بود که فرستادمت اونجا، اونم تنها!

romangram.com | @romangram_com