#ارباب_تاریکی_پارت_56
مهرداد بازدمش را بیرون داد: برعکس همیشه این دفعه دلیل خودتی، اون دنبال توئه!
_چرا؟
مهرداد بی توجه به صدای تحلیل رفتهی پریناز از روی مبل تک نفره بلند شد:
_چراش رو بعد از مبارزه می فهمی.
گیج شده از این همه نقطهی کور در این بحث گفتم:
_مبارزه با کی؟
غروری در هیبت مردانهاش موج زد:
_ مبارزه با من وقتش رسیده ببینم چند مرده حلاجی!
صدای پاشنهی کفش های مردانهاش در فضای خانه پیچید و خیلی سریع دور شد.
نگاهی با بقیه رد و بدل کردم که آرش شاکی گفت:
_ چرا خشکت زده؟ پاشو برو دیگه.
از زمان گروگان گیری، رفتار شوخ آرش کاملا بامن تغییر کرده بود. دلیل این همه غضبی را که موقع حرف زدن با من در صدایش حس می شد، نمی دانستم.
عارف: به نظرم بهتره بری پسر؛ مهرداد خیلی منتظر نمی مونه.
شانه بالا انداختم و از روی مبل بلند شدم:
_ خب نمونه مشکل من نیست!
در میان نگاه های نسبتا متعجب آن ها عرض نشیمن را طی کردم و به سمت در رفتم. معماری خاص این خانه چیزی نبود که بخواهم الان به آن توجه کنم اما نمی توانستم منکر زیباییش شوم. سالن کوچکی کمی جلوتر از نشیمن قرار داشت، که به راه پله و اشپزخانه منتهی می شد و از طرفی در ورودی چوبی رنگ هم به آینجا باز می شد.
از بین در نیمه باز عبور کردم و با احتیاط قدم برداشتم تا به قول معین با شیلنگ تخته انداختنم، به گل های داوودی و بنفشهی همسر عارف که اطراف پاگرد چیده بودند آسیب نزنم.
با آرامش از پله های سنگی پایین رفتم. مهرداد وسط حیاط ایستاده بود و به هلال ماه نگاه می کرد. سر به هوا از پله ها پایین رفتم و نگاهم را به ماهی دادم که جلوه اش در تیله های زیبای پریناز صد برابر بیش تر از حالا بود.
مهرداد: نیومدیم رصد ستاره ها حواست کجاست؟
گیج شده نگاه از آسمان گرفتم و به او نگاه کردم که حالا دست به سینه و مشکوک به من خیره بود.
بهترین موقعیت بود که حرفم را بزنم فاصلهی چند قدمی را پر کردم و روبرویش ایستادم:
_ببین، بین من و پریناز ... بین ما واقعا چیزی نیست.
صدایش خشک و بی حالت بود می دونم.
چشم های این مرد هم قهوه ای بود و ماه هیچ تغییری نکرده بود؛ پس چرا آن زیبایی و جلوه را نداشت؟
_می دونی؟
شانه ام را گرفت و کمی به عقب هول داد:
_ آدما یه دفعه عاشق می شن. بقیهی عمرشون اگه به کسی توجه کنن، شک نکن که دوست داشتنه. ولی در مورد پریناز باید بگم که هیچ کدام از این دو حالت وجود نداره! اون تورو دوست نداره بهزاد؛ خودت رو درگیر فریبندگی و زیباییش نکن.
خودم این هارا می دانستم اما چرا تاییدش از طرف مهرداد برایم سنگین بود؟ چرا حس کردم بخشی از وجودم تهی شد؟ مسخره بود که فکر کنم در هشت روز عاشق زنی شدم!
رایان: مبارزان دلیر، ما وقت نداریم تا صبح برای تماشای نبرد شما صبر کنیم.
از دیدن جمع آن ها و احتمال اینکه حرف های مارا شنیده باشند لرز خفیفی به تنم نشست که صدای پوزخندی را شنیدم، ندیده می توانستم بگویم کار آرش است؛ باید بین این همه آدم کیسه بوکس مهرداد می شدم؟ چرا هیچ وقت شانس نداشتم؟
مهرداد در حالی که آستین پیراهن کرمی رنگش را بالا می داد گفت: _آماده ای؟
romangram.com | @romangram_com